تبليغاتX
دست نوشته هاي من
دست نوشته هاي من
من به آغاز زمین نزدیکم ... نبض گلها را می گیرم. آشنا هستم با سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت
من زنده ام !

سلام به دوستان خوبم

خیلی وقته که نیومدم و مطلبی ننوشتم

یه جورایی متن نوشتنم نمی اومد ... یعنی حرف زیاد دارم برای گفتن ...

دلم برای دست نوشته هام و برای سر زدن به وبلاگهای قشنگتون تنگ شده

این تابستون بدجوری سرمو شلوغ کردم. شونصد تا کلاس توی آموزشگاه گرفتم. 3 واحد گرافیک کامپیوتری برداشتم و 3 واحد هم کارورزی.

حس درس خوندن هم بهم درس داده بودم و اصرار عجیب به اینکه حتما باید یه چیزی یاد بگیرم برای همین برخلاف خیلی از بچه ها که کارورزیشون رو فقط در حد یه امضا کردن یا هفته ای دوبار به محل کارآموزی رفتن برداشتن، با یه استاد سخت گیر توی دانشگاه برداشتم.

استاد هم لطف کردن و گفتن حدود دویست تا مثال از دستورات Select نویسی که مربوط به پایگاه داده ها میشه براشون دربیارم ، اینطوری حسابی یاد میگیرم !!

حالا رعنا مونده و این همه کار و نمیدونه که به کدومش برسه

البته خدا رو شکر میکنم که سرم شلوغه چون طاقت بیکاری و توی خونه نشستن رو هم ندارم ... اما خب دیگه نه اینقدر ...

مشکل بزرگ هم خواب صبحه که من اصولا با ساعت 8 جایی حاضر بودن مشکل دارم! اما اینجا دیگه دانشگاه نیست که من بخوام دیر برم، باید راس ساعت سر کلاس باشم چون حرمت هر امامزاده ای دست متولیشه ! اگه مربی 5 دقیقه دیر بیاد بدیهیه که کارآموز یک ربع دیر میکنه

و این چنین است که روزهای گرم تابستون رو می گذرونم

فعلا اومدم یه دستی به سر و روی این دست نوشته های غبار گرفته بکشم.

خیلی زود دوباره میام.

 

از همه تون توی این ایام عزیز التماس دعا دارم



+
از همه چیز ... از همه جا ...

1 – جمعه ی گذشته توی آزمون استخدامی بانک ... شرکت کردم. بعد از تموم شدن دوره ی دبیرستان چندبار اینکار رو کرده بودم و بعد از ورود به دانشگاه شرکت توی این طور آزمونها رو بوسیدم و گذاشتم کنار.

اما اینبار نمیدونم چی شد که شرکت کردم. از بی نظمی ورودی محل آزمون بگم که مسئولانش گیر داده بودند حتما باید کیف و موبایلها رو تحویل بدین و اصلا به چه حقی با کیف اومدین!! نمیدونم ماهایی که باید خودمون رو به مرکز استان می رسوندیم، چطوری میشد که بدون کیف می رفتیم سر جلسه!

خلاصه بعد از این نظم من درآوردی چون دیدن دارن به زمان شروع آزمون نزدیک میشن و یک نفر نمیتونه پاسخگوی خیل عظیم بچه های بی نظم کیف دار !! باشه، رضایت دادن که با کیف بریم تو !

دفترچه ی سوالها پخش و امتحان شروع شد. هر چی جلوتر می رفتم احساس بدی که داشتم بیشتر می شد ... احساس می کردم داره به شعور و تواناییم توهین میشه.

خودمو اینطور قانع کردم که اینا سوالات عمومیه، حتما اختصاصی های هر رشته درست و حسابیه اما ...

خیلی محترمانه همون یک نفری که می خواستن رو استخدام می کردن و وقت این همه آدم رو که همه شون به یه امیدی اومده بودن تلف نمی کردن.

البته میدونم اشتباه از من بود که اعتماد کردم و شرکت کردم ولی ...

ولی واقعا انتظار همچین سوالاتی رو نداشتم:

چاپگر و اسکنر به ترتیب دستگاه های :

مصرع دوم شعر زیر چیست ؟

سوره طه مکی است یا مدنی ؟

حیف از اون همه هزینه، سرمایه و وقتی که برای این آزمون فرمالیته تلف شد ... حیف ...

 

2 – هیچوقت دلم نمیخواست توی دست نوشته هام بحث سیاسی داشته باشم ... ولی توی این یک مورد نمی تونم ساکت بمونم. لایجه ای وارد مجلس شده که ازدواج مجدد برای آقایون رو راحت تر کرده.

توی یه بخش دیگه ش هم عنوان شده که شوهر می تونه بدون مراجعه به دادگاه مانع کار کردن همسرش بشه. یعنی همین که مرد تشخیص بده کار همسرش با منافع خانواده در تضاده میتونه مانع بشه و لازم نیست که این قضیه توی دادگاه صالح بررسی بشه. طرفدار این بحثهای تند فمنیستی نیستم ولی معنی این همه آزادی عمل به آقایون دادن رو هم درک نمی کنم.

هنوز که هنوز پسرهامون رو طوری تربیت می کنیم که خودشون رو برتر بدونن.

هفته ی قبل توی یه شرایط اضطراری مجبور شدم جلسه ی اول کلاس یکی از مربی های مرد آموزشگاه رو قبول کنم. آقایون کلاس که نسبت سنی یکسانی هم نداشتن و یک سری از من بزرگتر و یک سری کوچیکتر بودن انگار براشون سخت بود که یه خانم بیاد بهشون درس بده. اگه یکی دو تا برخورد نسبتا جدی نمی کردم کنترل کلاس از دستم خارج می شد...

بچه هایی که همه شون تحصیلکرده بودن ... توی اجتماع بودن ... پذیرفتن اینکه یه خانم از اونها بیشتر می دونه و میخواد بهشون آموزش بده براشون سخت بود ... معلومه وقتی اینها وارد زندگی مشترک بشن با مشکل مواجه میشن ...

کاش میشد که یه کار اساسی و پایه ای کرد و با این قوانین و لایحه ها این همه خانمها رو محدود نکرد ... انگار بعضی از آقایون از رشد سریع خانمها می ترسن، واهمه دارن، برای همین سعی میکنن به هر ترتیبی که شده جلوی این رشد و شکوفایی رو بگیرن. حالا یه وقت با محدودیت توی استخدامها، یه بار محدود کردن ظرفیت پذیرش دانشگاه ها، کم کردن حقوق با وجود کار برابر و خیلی کارهای دیگه ...

 

3 – توی روزها و ماه های عزیزی هستیم. احساس می کنم درهای لطف و رحمت خدا یه جور دیگه به روی بنده هاش باز شده. توی لحظه های ملکوتی دعاهای آسمونیتون دعا برای همدیگه رو فراموش نکنیم.

التماس دعا



+
شب آرزوها

امشب .... شب آرزوها

رسیدیم به اولین شب جمعه ماه رجب ...

به شبی که میگن شب آرزوهاست ...

یعنی خدا توی این شب یه جور دیگه صدای بنده هاش رو می شنوه ... یه جور دیگه به حرفشون گوش میده ... یه جور دیگه نگاهشون میکنه ...

توی عیدها و مناسبتهای خاص، بزرگترها یه طور دیگه مهربون میشن، اون زمانها کوچیک ترها هر چیزی که بخوان با کمترین مخالفتی رو به رو میشن

و امشب یکی از همون شبهاست ... یکی از همون شبهای قشنگیه که خدا یه طور دیگه مهربون میشه ...

خدایا

توی ماه رجب هستیم ... توی ایام عزیزی هستیم ...

توی روزها و ساعتها و دقایق مبارکی که هر کدومشون اگه به یاد تو و به ذکر تو بگذره هزاران رحمت و ثواب برامون منظور میکنی ...

چه خدای خوبی هستی ... چقدر مهربونی ... چقدر مهربونی که به بنده هات فرصت میدی ... که علاوه بر روزهای معمولی ، توی ایام خاصی از رحمت خاصت هم بهره منده بشن ...

چه خدای خوبی هستی که با اینکه این همه بدی هامو می بینی ولی بازم با مهربونی بهم فرصت میدی ...

چه خدای مهربونی هستی که ریشه ی اعتماد به خودت رو توی دلم اونقدر محکم کردی که شادی ها و غمها رو چون تو برام به وجود میاری دوست دارم و زیاد بهشون وابسته نمیشم ...

نه میذارم لذت پیروزیها مغرور و سرمستم میکنه، نه غصه مشکلات اذیتم کنه ...

چون میدونم که یک اشاره تو کافیه تا همه چیز یه جور دیگه بشه

چه خدای مهربونی هستی که بهم فرصت میدی ... شیطنتها و بازیگوشی هام رو ... گناه های کوچیک و بزرگم رو می بینی ... ولی بازم منو پیش خودت راه میدی ...

اجازه میدی که بیام پیشت ... صدات کنم ...

اجازه میدی که دوستت داشته باشم ...

خدایا

تو همه جا هستی ... همه جا ...

«توی ناله های زنی که داره وضع حمل میکنه. توی پینه های دست آدم های فقیر. توی عینک ته استکانی چشم های پدران ناامیدی که که با جیب خالی بچه مریضشون رو از این دکتر به اون دکتر می برن.

توی دل دو تا پسربچه دبستانی که سر یک مدادپاک کن توی خیابون با هم دعواشون میگیره.

توی دل مردی که شب با جیب خالی باید بره خونه اما از زن و بچه هاش خجالت می کشه. توی دل اون زن تعمیرکاری که دوست داره شبها که شوهرش از کار برمی گرده دستهاش از کار و  روغن و گریس سیاه باشه که یعنی اون روز کاری بوده و شوهره پولی درآورده و به همین خاطر اول به دستای شوهرش نگاه می کنه ببینه سیاهند یا نه؟ توی دل اون شوهره که اگه دستاش سیاه نباشن ساکت میره یک گوشه اتاق تا گرسنه بخوابه اما صدای زنش که هی به بچه هاش میگه خدا بزرگه خدا بزرگه نمیذاره اون راحت بخوابه.

 توی نمازهای طولانی عابدی که خلوت شبانه ش رو حاضر نیست با دنیا عوض کنه. توی چشم های سرخ شده کسی که به ناحق سیلی خورده ولی نمیخواد گریه کنه. توی اندوه بزرگ و عمیق پدری که جسد بر از خون پسرش رو از جبهه می آرند و فقط به چشمهای پسرش نگاه میکنه و صورتش خیس از اشک میشه. توی خاکهایی که روی شهید ریخته میشه. توی اشکهای بچه ای که برای اولین بار از درد بی پدری گریه میکنه و حتی معنای یتیم بودن رو نمیتونه بفهمه.

توی تنهایی آدمها. توی استیصال آدمها. توی استیصال ... توی خوشحالی شب عید بچه ها. توی شادی عروس ها . توی صداقت. توی صفا. توی پاکی. توی توبه. توی توبه های مکرری که دائم شکسته میشن. توی پشیمانی از گناه. توی غلط کردم ها. توی دیگه تکرار نمیشه. توی قول میدم دیگه بچه خوبی باشم. توی دوستت دارم ها. توی آدمهایی که خودشون شده اند بهشت. توی علی (ع) که بهشت متحرکه. توی نماز علی. توی اشکهای علی ...»*

توی شادی های کوچیک قلبم ... توی دلتنگی های گذرای دلم ... توی عاشقانه های مرغ عشقهای کوچولوی توی قفسم ... توی لبخندهای شاد کارآموز ناشنوام ... توی شادی چشمهای مادرش ... توی نمازهایی که میدونم بعضی وقتها از سقف اتاقم هم بالاتر نمیره ...

توی دلم ... توی روحم ... توی تپشهای قلبم ...

خدایا تو همه جا هستی ...

کمکم کن ... کمکم کن که دیدن تو محدود به این ایام خاص نباشه ...

کمکم کن همیشه بودنت رو بفهمم ... حس کنم ...

توی این شب عزیز و مقدس ازت میخوام ...

ازت میخوام که نذاری ذره ای از یادت غافل بشم ...

 

التماس دعا ...

 

پانوشت: بعد از امتحانها دو هفته شدیدا شلوغ رو گذروندم، پروژه ای رو باید تحویل می دادم که زبان برنامه نویسیش رو بلد نبودم و باید هم یاد می گرفتم، هم می نوشتم هم ارائه می دادم. خدا کمک کرد و به خیر گذشت و نمره ی خوبی هم ازش گرفتم.

خیلی وقته هیچ وبلاگی نرفتم. از همین امشب شروع میکنم و برای عرض ادب و خوندن مطالب قشنگتون میام خدمتتون.

 

* بخشهایی از کتاب روی ماه خداوند را ببوس(مصطفی مستور)



+
27 خرداد ... روز تولدم

از دیروز شروع شد ...

با یه تبریک قشنگ و غافلگیر کننده ...

ته دلم خیلی منتظر این تبریک بودم ... ولی دیروز انتظارش رو نداشتم ...

و اینطوری بود که 27 خرداد رو همه به یادم آوردن ...

27 خرداد ... روز تولدم ...

یک سال بزرگتر ...

دیروز غروب دلتنگی مبهمی اومده بود سراغم ...

اما از جنس همون دلتنگی هایی بود که عمرشون کوتاهه ... همون دلتنگی هایی که وقتی بعدش تبدیل به شادی میشن همه ی وجودم پر از آرامش میشه ...

27 خرداد ... روز تولدم ...

توی این روزهایی که شدیدا درگیر امتحانها هستم، تبریک های اطرافیان شادابم میکنه

همه روحم رو به وجد میاره ...

امسال روز تولدم یه احساس خاص دارم ... احساس خاصی که هیچوقت نداشتم ...

امسال احساس میکنم واقعا نسبت به رعنای سال پیش بزرگتر شدم ...

دلم هم این احساس رو کرده ... این بزرگ شدن رو حس کرده ...

امسال روز تولدم رو با یه آرامش خاص شروع کردم ...

من و دلم خیلی وقت بود که منتظر ماه قشنگ خرداد بودیم ...

ماهی که از اولش با کلی اتفاق های قشنگ شروع میشه ...

خرداد ماهی که همیشه برای من یادآور زیباترین ماه ساله ...

ماه گرم و عاشقانه ی خرداد ...

 

خدایا ...

توی این روزهایی که به خاطر مهربونی تو گرم و داغه ازت میخوام گرمی و شادی رو مهمون همیشگی دلهامون کنی ...

بهانه های کوچیک شاداب بودن رو ازمون دریغ نکن ...

 

 



+