تبليغاتX
دست نوشته هاي من
دست نوشته هاي من
من به آغاز زمین نزدیکم ... نبض گلها را می گیرم. آشنا هستم با سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت
دست نوشته هاي من

اينجا ميخوام از همه چيز بنويسم
از هر چيزي كه ممكنه بياد توي ذهنم ... توي دلم
طبيعيه كه مطالبي كه ميان توي ذهن آدم گستره ي بزرگي رو شامل ميشن ...
گستره اي به اندازه ي ذهن يه انسان ...

خانه | آرشيو | ايميل
دست نوشته های پیشین
دوستان خوبم
لينکهاي روزانه
آمار وبلاگ
می گوید ... می گویم ...

می گوید : چرا عاشقانه نمی نویسی؟ دلم تنگ شده برای متن هایت، برای احساسی نوشتن هایت، برای عاشقانه هایت ...

می گویم : می ترسم ... می ترسم عشقم را به هوس تعبیر کنند، می ترسم نبض دیوانه م لو برود .. نکند فاش شود ...

می گوید: مگر همیشه عاشق آن شاعری نبودی که میگفت: فاش می گویم و از گفته خود دلشادم ...

بقیه اش را که می دانی ؟

می گویم: می دانم ولی ... شاید در عهد آن شاعر عاشق پیشه، عشق گناه سنگینی نبود، شاید تاوانی نداشت.

می گوید: محافظه کار شده ای؟ خبرت هست؟

می گویم: دنیا و مردمش برایم بیگانه شده اند ... تقصیر از من نیست ... ایراد از نسل آدمکهاست که انگار روز به روز بیشتر و بیشتر می شوند ...

می گوید: پس وظیفه ی تو چه می شود؟ می خواهی رهایشان کنی به حال خودشان؟ تا روزی که تمام دنیا را پر کنند ... آن وقت می توانی نفس بکشی؟ می دانی آن زمان چه بر سر عاشقان می آید؟ می دانی آدمیان چی می شوند؟ چه خواهند کشید در بین این قلبهای سنگی شده؟

می گویم ... راستش دیگر چیزی نمی گویم ... حرف حق جوابی ندارد ... پس می نویسم .. از عاشقانه هایم می نویسم، حتی اگر مخاطبش را نشناسم ... نشناسانم .. حتی اگر آدمکها با چشمهای گرد شده نگاهم کنند ...  آدمکها که دل ندارند که بتوانند از هر اتفاق کوچکی شاد شوند .. حتی اگر این اتفاق کوچک، آب خوردن قناری کوچک شادابی باشد ....

بگذار آنها در دنیای خودشان بمانند ...

 

می گویم: آخر کار خودت را کردی ... نوشتم ...

 



+
و ماه خرداد به پایان رسید ...

با شور و شوق منتظر اول خرداد بودم، خرداد رسید ...

با کلی هیجان ... هر چند روز یکبار تولد دوستی بود و تبریک.

انتخابات در راه بود. شور و شوقی که توی شهر می دیدم، تو چهره ی تک تک مردم شهر ...

همه چقدر مهربون شده بودن.

دیگه پروژه و برنامه نویسی رو گذاشته بودم کنار، ساعتها توی اینترنت گشتن، خوندن آخرین خبرها، تحلیلها و .... پروژه رو می شد بعدا با کار شبانه روزی پیش برد، ولی وای از اون چهار سال ...

شبهای مناظره ... حجم بزرگی از توهین و دروغ بود که رو در رو به مردم گفته می شد و کسی ابایی از این کار نداشت ..

گذشت و گذشت و انتخابات هم تموم شد ...

و بعد هم اعلام نتایج ... و بعدتر هم ایجاد اختلاف بین مردم ...

جشن پیروزی زودهنگام، دو دسته کردن مردم ... صحنه های وحشتناکی که شاهدش بودم ...

ترس و احساس نا امنی شدیدم وقتی 40 نفر باتوم به دست رو روی 20 تا موتور توی خیابون محل کارم دیدم و ...

تا امروز توی یه حس گنگ و مبهم بودم ...

تجربه شناخت خودم از خودم بهم ثابت کرده تا وقتی از نظر منطقی نتونم موضوعی رو برای خودم حل کنم و جا بندازم، نمی تونم بپذیرمش.

و این یک هفته فقط فکر می کردم ... ساعتها پای سیستم می نشستم و مطلب می خوندم و فکر می کردم ...

امروز یاد حرف استاد سروش افتادم. ترم 2 درس تاریخ اسلام رو با آقای سروش داشتیم. همیشه حرفشون این بود که شما بچه های فنی – مهندسی عادت دارین همه چیز رو پروژه ای ببینین ولی ما تاریخ شناسها، به شکل نموداری نگاه می کنیم، ممتد نگاه می کنیم نه مقطعی.

آقای سروش می گفتن اگه یه نگاه به تاریخ ایران بندازیم، می بینیم که الان در وضعیت خیلی خوبی هستیم. پیشرفتمون سیر صعودی داشته. درسته یه جاهایی رو به پایین رفتیم ولی در مجموع حرکتمون مثبت بوده.

می گفتن اشکال شما جوونها اینه که میخواین سریع به هدف برسین، ولی اصلاحات* مسیریه که باید آهسته طی بشه. این حرکت اصلاحی توی تمام دوره ها وجود داشته و وابسته به یک دولت یا بخش خاص از تاریخ نبوده.

اون روزها توی کلاس کلی بحث می کردیم و نقد داشتیم.

ولی آقای سروش می گفتن باید ظرفیت این رشد سریع توی جامعه ایجاد بشه.

الان، وقتی اوضاع این روزهای جامعه رو می بینم، متوجه مفهوم عمیق حرفهای استاد میشم.

ما هنوز خیلی عقبیم. هنوز خیلی باید بریم جلو تا دموکراسی رو یاد بگیریم.

هنوز خیلی مونده تا یاد بگیریم که باید با عملکردهامون، با برنامه هامون رای مردم رو به دست بیاریم، نه عوام فریبی.

خیلی مونده تا یاد بگیریم اخلاق پیروزی چیه، روش شکست کدومه.

هنوز خیلی مونده تا یاد بگیریم جوانمردانه بازی کنیم.

هنوز خیلی مونده تا یاد بگیریم اگه مخالفتی توی جامعه وجود داره قصدش تخریب و براندازی نظام نیست.

ما اون روزها بوش رو متهم می کردیم به دیکتاتوری چون گفته بود کشورهای دنیا یا همراه آمریکا هستن یا علیه اون ... پس چی شده که خودمون دچار این وضعیت شدیم ...

می شد فضای جامعه رو، حتی با وجود مخالفتهای بعد از اعلام نتایج به این سمت و سو نبرد ...

 

انتخابات 22 خرداد برگی بود از تاریخ انقلاب و درس بزرگی داشت:

ما محکوم به آموختن دموکراسی هستیم.

 

پانوشت 1: از خدای مهربون میخوام آرامش رو به مردم کشورم برگردونه ... ازش میخوام کمکمون کنه تا دیگه خون بیگناهی روی زمین ریخته نشه ... دیگه گاز اشک آوری چشمی رو نسوزونه .. ضربه ی باتومی به تن کسی نشینه ...

پانوشت 2: از دوستان و بزرگوارانی که با وجود مشغله های این روزها تولدم رو تبریک گفتن واقعا ممنونم. خیلی زود برای تشکر و عرض ادب خدمت می رسم. خردادی ها تموم شدن دیگه؟ آخریشون من بودم؟

پانوشت 3: توی روزهای بهت و دلتنگیم، دوستان مهربونم با یه جشن کوچیک سه نفره تو سالن مطالعه دانشگاه حسابی غافلگیرم کردن ... از ته دلم ممنونم ...

 

* منظور از اصلاحات یک جریان سیاسی خاص نیست.

 

 

عجب خردادی بودهاااااا ....



+
امروز اول خرداد!

و بالاخره ماه خرداد شروع شد …

ماهی که پر از حادثه است .. ماهی که بین دوازده ماه سال همیشه منتظرم که بیاد …

ماهی که پر از عاشقانه هاست … پر از اتفاقات ریز و درشته …

روزهایی داره گرم و آتشین مثل گرمای تابستون …

روزهایی داره پر از بارون و رعد و برق … مثل بهار …

انگار این بارون و گرما، این تب تند، همیشه یکجور نبودن، این تفاوت و تنوع و دگرگونی توی روحیه ی خردادی ها هم وجود داره!

یک وقت خوشحالن و سرحال … دلشون میخواد عالم و آدم رو شریک شادی هاشون کنن ... گرم و داغ میشن و گرمای عشقشون سوزنده است و آتشین ...

یک وقت ابری هستن ... ابرهای دلشون روی هم جمع شده و منتظر یه رعد و برق درست و حسابیه تا بباره ...

و اینه حال و روز خردادی ها ...

اما تا جایی که میدونم خودشون خوشن از این حال و احوال !!

خردادیها، ماهتون مبارک!

 

- روز انتخاب پروژه که اون موضوع رو انتخاب کردیم، فکر نمی کردیم خیلی سخت باشه ولی این روزها متوجه شدیم یک عمل شدیدا انتحاری انجام دادیم!! و حالا روز و شب داریم می دویم.

و باز هم نمی دونم چی شد که یه دفعه کلاسهای آموزشگاه زیاد شدن و الان طوری شده که از 8 صبح بیرونم و 8 شب می رسم خونه کانهه جنازه!!

این روزها گاهی وقتها واقعا دلم برای خودم تنگ میشه از بس خودمو نمی بینم!

 

 



+
احساسات ضد و نقیض من

چند روزه حس میکنم وبلاگم اونی که میخوام نیست

شایدم خودم اونی که میخوام نیستم

احساس میکنم دارم یه نقاب میکشم روی خودم و دلم تا کسی نتونه رعنای واقعی رو ببینه

رعنای واقعی که ممکنه دلتنگ باشه، خسته باشه، دلگیر باشه، بی حوصله باشه و ...

و برای هیچکدوم از این حسهای بد هیچ دلیلی نداشته باشه

یه رعنایی که دلش میخواد کم صبر و کم طاقت باشه و هیچ دلیل منطقی ای برای هیچکدوم از این کارهاش نداره ...

وقتی این حس توی وجودم بیشتر میشه، احساس میکنم دیگران توقعشون ازم بیشتر میشه

احساس میکنم ... احساس میکنم دیگه دلم جایی نداره برای کسی، برای درددلها .. برای سنگ صبور شدنها .. برای روحیه دادن ها، برای پا به پا اشک ریختن ها، برای آروم کردن ها، برای امیدواری دادنها ..

احساس میکنم تموم میشم ...

ولی کسی نمی بینه ...

یا شایدم من نمیخوام نشون بدم ..

نمیخوام فکر کنن کسی که دارن باهاش حرف میزنن، خودش دلش گرفته و دیگه نتونن که حرف بزنن ...

و این تناقض بیشتر اذیتم میکنه

این پارادوکس بیشتر روحم رو خسته میکنه ..

اگه الان هم ازم بپرسن که چته؟ چرا اینجوری هستی، هیچ دلیل خوبی براش ندارم

فقط این روزها همینطوری بی حوصله م همین ..

اصلا مگه قراره همه ی بی حوصلگیها دلیل داشته باشن؟

این حرف نزدن، این نگفتن تا زمانی خوبه که کسی متوجه نقاب خنده و شادابیم نشه ..

و وقتی کسی پیدا میشه که با هوش و حس سرشارش بدون اینکه تو چیزی بگی، متوجه حالت میشه  نگران میشه و ...

در حالی که تو نمیخوای کسی رو نگران کنی ...

فقط ... فقط بی حوصله ای دیگه ...

شایدم این بی حوصلگی و دلتنگی مثل همون دلتنگی های شیرین باشه .. همون دلتنگی های بی بهانه ای که بودنشون خوبه و اصلا باید باشه ...

نمیدونم ..

و این ماجرا وقتی سخت تر میشه که وقتی کلاس داری و باید بری شرکت .. از همون دم در باید مثل همیشه با سلام بلند و خندان وارد بشی ... باید دو ساعت با کارآموزها سر و کله بزنی، کارآموزهایی که بیشتر وقتها سنشون از تو هم بیشتره و باید با هزار و یک ترفند دو ساعت کلاس رو اداره کنی و درس بدی و کار عملیشون رو ببینی و به موقع هم حرفی یا خاطره ای چیزی بگی که کلاس خسته کننده نباشه و به همه ی اینها اضافه کنین کارآموزهایی رو که بد قلق هستن و اصلا نمیخوان که با جو کلاس همراه بشن ...

اون وقته که از ته دلت میخوای مانیتور رو بزنی توی سرشون!! ولی بازم با لبخند براشون توضیح میدی و همین ها وقتی دوره تموم میشن میان میگن وای که چقدر شما خوب درس میدین و چقدر با حوصله این !!!

با همه ی این حس و حال بد نمیتونم یه سری از خوبی ها رو نبینم ...

مخصوصا وقتی توی خیابون راه میرم، شکوفه های بهار نارنج در اومدن و با وجود ترس از زنبور و هزار و یک حشره ای که تو درختها هست، از زیرشون رد میشم و با بوی مست کننده ش، روحیه میگیرم ...

 

این پست هیچ پایان خاصی نداره!

 



+

داغ کن - کلوب دات کام