امروز عاشوراست ...
همه ی کارها رنگ و بوی حسینی گرفته ...
صدای نوحه از ماشین هایی که عزادارهای حسینی رو به عشق امام حسین جا به جا می کنند بلنده ...
راننده ی ماشین پراید هر چند دقیقه یکبار اشک چشماش رو پاک می کنه و وقتی دستم رو برای دادن پول جلو میارم سر تکون میده ...
صدای طبل و سنج دسته های عزاداری قلبم رو می لرزونه ...
میدون جنگ رو جلوی چشمم تصور می کنم ...
به فدای قلب کوچیک کودکان ابی عبدالله ...
دستی به آسمان بلند می شود ...
زنجیری است که بر شانه ای فرود می آید ...
دستی به آسمان بلند می شود ...
عزاداران، پیر و جوان، زن و مرد ... یا حسیـــن می گویند ...
دستی به آسمان بلند می شود ...
عمود آهنین ... سواری دلیر بر اسب ... مشک بر لب ... چشمها پرخون ...
فرشتگان دعا می کنند ... کاش این دست پایین نیاید ...
فرق حیدری عباس شکافته می شود ...
نامحرمان خیمه ها را نشانه گرفته اند ...
حسین هنوز زنده است ...
لاحول و لا قوه الا بالله ...
قلب زینب آرام می شود ...
دستی به آسمان بلند می شود ...
نوزاد کوچک بر دستان سینه زنان ...
دستی به آسمان بلند می شود ...
کودک خورشید بر دستان پدر بالا می رود ...
روی همچو ماهش به زردی مایل شده ... طفل خورشید تشنه است ...
دستی به آسمان بلند می شود ...
سپیدی گلوی کودک را نشانه گرفته است ...
گل شش ماهه از آبهای بهشتی سیراب می گردد ...
دستی به آسمان بلند می شود ...
صورتی نیلی می شود ...
گوشواره ای پاره می شود ...
دستی به آسمان بلند می شود ...
صدای یا زینب عزاداران زمین را می لرزاند ...
از امروز زینب است و کاروان بی پشت و پناه ...
زینب است و کودکان هراسان ...
زینب است و گهواره ی خالی علی اصغر ...
زینب است و دل غمدیده ی رباب ...
زینب است و علم برادر ...
« عصر عاشورا علم در دست توست
کرسی و لوح و قلم در دست توست»
«کاروان بی پیر و پی پشت و پناه
در غل و زنجیر می افتــــد به راه
می رود منزل به منزل در کویــــر
تا بگوید ســر بیعـت با غدیـــــــر »
در قبائل عرب همواره جنگ بوده، اما مکه زمین حرام بود و رجب و ذی القعده و دی الحجه و محرم، زمان حرام.
دو قبیله که با هم می جنگیدند تا وارد ماه حرام می شدند، جنگ را موقتا تعطیل می کردند اما برای اینکه اعلام کنند در حال جنگند و این آرامش از سازش نیست، ماه حرام رسیده است و چون بگذرد جنگ ادامه خواهد یافت، سنت بود که بر قبه خیمه فرمانده قبیله پرچم سرخی برمی افراشتند تا دشمنان و همه مردم بدانند که جنگ پایان نیافته است.
آنها که به کربلا می روند می بینند جنگ با پیروزی یزید پایان گرفته و بر صفحه جنگ آرامش مرگ سایه افکنده است.
اما می بینند که بر قبه آرامگاه حسین(ع) پرچم سرخی در اهتزاز است ...
بگذار این سالهای حرام نیز بگذرد !
+ نوشته شده در ساعت12:45 توسط رعنا
آن مرد عاشق بود، آن بازی عشق و آن حریف خدا. دور، دور آخر بود و بازی به دستخون رسیده بود.
آن مرد زمین را سبز می خواست ... دل را سبز می خواست ... انسان را سبز ...
زیرا بهشت سبز است و روح سبز و ایمان سبز ...
اما برای هر سبزی بهایی است به نهایت سرخ ... و بازی به آخر رسیده بود ... به پایانی سرخ ...
و از این رو بود که مرد سرخ را برگزید. که عشق سرخ است و آتش سرخ و عصیان سرخ.
و از میان تمامی سرخان خون را برگزید
نه این خون رام آرام سر به زیر فروتن را، آن خون عاصی عاشق را.
آن خون که فواره است و فریاد
او خون خویش را برگزید که بازی سخت سرخ و سخت خونین بود...
ترکش کنید و تنهایش بگذارید که شما را یارای یاری او نیست. این بازی آخر است و نه جوشن به کار می آید و نه نیزه و نه شمشیر و نه سپر. دیگر نه طمع بهشت و نه ترس دوزخ و نه هول رستاخیز.
بروید و بردارید و بگریزید.
دیگر پیراهنتان پاره نخواهد شد، تن پاره پاره خواهد شد ...
کیست که با تن پاره پاره بماند؟ دیگر غنیمتی نصیبتان نخواهد شد، قلب پاره پاره تان غنیمت دیگران خواهد شد. کیست ؟ کیست که با قلب پاره پاره بماند؟
این سفر را دیگر بازگشتی نیست، زیرا که آن یار گلو را بریده دوست دارد و سر را بر نیزه و خون را پاشیده بر آسمان. کیست ؟ کیست که با گلوی بریده و خون پاشیده بر آسمان بماند؟
وقتی بنده اید و او مالک، بازی این همه سخت نیست ...
وقتی عابدید و او معبود، بازی این همه سخت نیست ...
اما آن زمان که عاشقید و او معشوق، یا آن هنگام که او عاشق است و شما معشوق، بازی این چنین سخت است و این چنین سرخ است و این چنین خونین.
و بازی عاشقی را نخواهید برد، جز به بهای خون خویش ...
آن مرد «حسین» بود و آن بازی «کربلا» و آن یار «خدا» ...
برداشتی از ستون بسم الله هفته نامه ی چلچراغ
+ نوشته شده در ساعت21:46 توسط رعنا
یا لطیف
بعد از 12 سال بالاخره شهر ما هم با برف سفید شد
انگار همه شاد بودن
همه مهربون تر شده بودن
مدارس و ادارات تعطیل شدن و بچه ها تونستن با خیال راحت برن سراغ ساختن آدم برفی
بچه های کوچیک تر اولین بار بود که برف رو می دیدن
اونها که از زمستون جز بارون های شدید خاطره ای نداشتن ، امسال خاطره ی شیرینی توی ذهنشون موند ... یه خاطره ی شیرین و سپید ... به سپیدی قلبهای پاکشون ...
درخت پیر مو هم با برف سفید شده بود ...
وقتی دست قدرت خدا بخواد ... وقتی اراده کنه که سیاهی ها از بین بره ... دیگه هیچی جلودارش نیست ... انگار یه خط سفید قشنگ میاد و رو همه ی بدی ها رو می پوشونه

درخت کاج دانشگاه هم از این قاعده مستثنی نبود

همین چند روز پیش بود که وقتی متن وبلاگ دریچه ای به سوی ملکوت رو خوندم، توی دلم آرزو می کردم که یعنی میشه امسال اینجا هم برف بیاد
و دقیقا چند روز بعدش دونه های سفید برف همه جا رو پاک ِ پاک کردن ..
نمی دونم این حس رو چطوری بیان کنم
ولی احساس کردم خدا صدامو شنیده ...
نزدیک بودنش رو بیشتر از قبل حس کردم ...
وقتی بدون چتر زیر برف راه می رفتم احساس سبکی می کردم
حس آرامشی داشتم که با هیچ کلمه ای قابل بیان نیست ...
خدایا
به خاطر زیباترین زمستون عمرم شکرت میکنم ...
اینم آخرین عکس از درخت انجیر همسایه
درخت انجیر که توی فصل تابستون با برگهای پهن و بزرگش آفتاب رو به آعوش میکشه، اینبار عاشقانه شاخه های خشکش رو برای برف باز کرده
![]()
اگه عکسها دیر بالا میان و اذیت شدین معذرت میخوام
ولی دلم می خواست شما رو هم توی این لحظه ها شریک کنم
با درسها بدجوری مشغولم
محتاج دعاهای ملکوتیتون هستم، از نوع به شدت !
برای همه ی شما دوستان بزرگوارم لحظه های قشنگ و گرمی رو توی این زمستون سرد در کنار خانواده هاتون آرزو می کنم
خدا نگهدار ![]()
+ نوشته شده در ساعت12:52 توسط رعنا
هزار و یک اسم داری و من از بین این همه اسم « لطیف» را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم.
از بهشت که آمدم تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم.
توی مشت دنیا جا نمی شدم ... بس که لطیف بودم
اما زمین ...
زمین تیره بود و کدر ... سفت بود و سخت ...
دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد ...
و من هر روز تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر ...
من سنگ شدم و دیوار و سد ... دیگر نور از من نمی گذرد ... دیگر آب از من عبور نمی کند ... روح در من روان نیست و جان جریان ندارد ...
حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش چند قطره اشک است ... چند قطره کاشک که از ترس تمام شدنشان گوشه ی دلم پنهانش کرده ام ... گریه نمی کنم تا تمام نشود ... می ترسم بعد از آن از چشمانم سنگریزه ببارد.
یا لطیف ...
این رسم دنیاست که اشک سنگریزه شود و روح سنگ و صخره؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دلهای نازک پاره پاره ...
وقتی تیره ایم ... وقتی سراپا سیاهی هستیم و کدورت دیده می شویم و به چشم می آییم ... اما لطافت که از حد بگذرد ناپدید می شویم ...
یا لطیف ...
کاشکی دوباره مشتی ... فقط مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا می چکیدم و می وزیدم و ناپدید می شدم ...
مثل هوا که ناپدید است ...
مثل نسیم که دیده نمی شود ...
مثل خودت که ناپیدایی ...
یا لطیف ...
مشتی ... تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش ...
+ نوشته شده در ساعت22:52 توسط رعنا
توی روزهای خوبی هستیم
عید قربان رو پشت سر گذاشتیم ... روزی که عید غلبه بر هوای نفس بود ...
روزی بود که باید اسماعیل درون رو سر می بریدیم و به پیشگاه خدا تقدیمش می کردیم
روزی بود که باید یاد می گرفتیم اگه در برابر اراده ی خدا سر تسلیم فرود بیاریم ، بهترین چیزها در انتظارمونه ...
روزی بود که باید این تسلیم شدن رو تمرین می کردیم ...
عید غدیر رو پیش رو داریم ...
چشمه ی کوچیک غدیر توی اون روز تاریخی چیزهایی رو دید و حس کرد که خیلی از ما آدمها ندیدیم و حس نکردیم و شاید نخوایم که درک کنیم ...
چشمه ی کوچیک غدیر صدای بال فرشته های الهی رو شنید ... شاهدی بود بر ولایت امیرالمومنین ... و تا دنیا دنیاست این چشمه می جوشه و می خروشه ...
و صدای عدالت علی، جوانمردیش، ایمانش، صبرش، سیاست و دیانتش رو به گوش جهان می رسونه

و امروز ...
امروز یکی از روزهای قشنگ زندگیم بود ...
توی این هوای سرد و یخزده که خورشید رمقی نداره ... توی این روزهایی که زمین سرد و مرده است ... دلم پر از انگیزه و هیجان زندگیه ...
گاهی وقتها بعضی از چیزها طوری با هم هماهنگ میشن که یه روز عادی و معمولی، تبدیل میشه به یه مناسبت خاص ... به یه نقطه ی شروع ... یه نقطه ی عطف ...
یه نقطه ی شروع برای تحول و آغازی جدید ...
خدا رو شکر می کنم
خدا رو به خاطر همه ی نعمتهای قشنگش شکر می کنم ...
امروز زمین روی مدار مهر و نصف النهار عقل می چرخه ...
دارم اینو با همه ی وجودم حس می کنم ...
خدا رو به خاطر همه ی نعمتهایی که باواسطه و بی واسطه بهم میده شکر می کنم و ازش می خوام که قدرت درک این نعمتها رو بهم بده ...
ازش می خوام به حق این روزهای عزیز کمکم کنه که بتونم همیشه در برابر اراده ش تسلیم محض باشم ...
توی قشنگ ترین روزهای سال، زیباترین نعمتهای خدا شامل حال این بنده ی کوچیک ... این رعنای کم صبر شده ...
خدایا به خاطر همه چیز ازت ممنونم ...
پانوشت: لطفا به پانوشت پست قبل مراجعه کنین ... خیلی برام دعا کنین
نوشته شده در روز پنجشنبه ۶ دی ماه ۱۳۸۶ ساعت ۱۱:۱۰
+ نوشته شده در ساعت14:58 توسط رعنا