و باز هم جمعه ای دیگر ...
و باز هم ...
گلهای نرگس باغچه و من هر جمعه ... هر روز به انتظارت می نشینیم ...
تا بیایی و قدم بر دیدگانمان بگذاری ...

یه پانوشت طولانی:
سلام
بالاخره امتحانات کذایی من تموم شد و اومدم
خدا رو شکر خیلی خوب بود. همه ی نمره ها هم اومد و همه شوووون خوب بود غیر از همون درس مهندسی نرم افزار که بیشترین استرس رو بابتش داشتم.
بعد از امتحانها و بعد از اینکه استادها از من امتحان گرفتن حالا نوبت من بود که برم سراغ کارآموزهام و هنوزم هر روز پشت سر هم کلاس دارم
وقتی یک ماه برای امتحان تعطیل کردم باید فکر این روزها رو می کردم !
خیلی موضوع ها فکرم رو درگیر برای نوشتن میکنن ولی فرصت اینکه با تمرکز در موردشون فکر کنم و بنویسم رو ندارم.
یکی از چیزهایی که خیلی دلم میخواد راجع بهش بنویسم و نظر شما بزرگواران رو بدونم مسئله ی حجاب و نگاهه
موضوعی که الان معضل جامعه شده
یه دلیل دیگه برای کم کاری و کم نوشتنم هم اینه که نسبت به قالب وبلاگم احساس غریبی می کنم
باهاش راحت نیستم انگار
کلیتش رو دوست دارم ولی دلم میخواد یه بلاهایی سرش بیارم که احساس کنم مال خودمه .
مطلب بعدی هم عذرخواهی از دوستان پرشین بلاگیه که نمی تونم برم وبلاگهاشون
نمی دونم همه با پرشین بلاگ مشکل دارن یا فقط من نمی تونم بازش کنم
قبلا از بزرگواران پارسی بلاگی خواسته بودم بیان بلاگفا
از همین تریبون ! از همه ی دوستان پرشین بلاگی هم دعوت میکنم به خانواده ی بزرگ بلاگفا بپیوندند!
خب یه کمی این دفتر گرد و خاک گرفته رو تکوندم
خیلی زود با مطالب جدید برمی گردم![]()
مجبور شدم نظرات وبلاگ رو تاییدی کنم ...
+ نوشته شده در ساعت13:10 توسط رعنا
پرنده ی کوچولو خسته بود ...
از آسمون بی خورشید ...
از شبهای بی ستاره ...
از سرمای زمستون ...
پرنده ی کوچیک ترسیده بود ...
از اون همه سرما ...
از طوفانها ...
از بادهای سرد ...
از رگبارهایی که تا ته ِ دلش رو می لرزوندن ...
فکر می کرد دنیا همین رنگه ...
توی دشت بدون کوه ... تو آسمون بی خورشید ... پرواز می کرد ...
چشماش همیشه پر از اشک بود و دلش سرد ...
روحش مضطرب و جسمش خسته ...
تا اینکه یه پرستوی مهاجر، از اون حوالی عبور می کرد ...
پرستوی مهاجر توی مسیرش به سمت سرزمین های گرم، به اون دشت رسیده بود و پرنده ی کوچولو رو دیده بود ...
پرنده براش از سختی هاش گفت ...
از دلتنگی هاش ...
سرش رو روی شونه های امن پرستو گذاشت و یه دل سیر گریه کرد ....
موقع رفتن پرستو شده بود ...
پرنده می خواست همراهش بره ... اما می ترسید ... می ترسید دشت و آسمونش رو ترک کنه ...
اما پرستو مطمئنش کرد ...
پرواز رو بهش یاد داد ...
پرواز به سمت زیبایی ها رو به پرنده ی دلتنگ یاد داد ...
و هر دو، بال به بال هم پرواز کردن ...
پرواز به سمت آسمونی که خورشید مهربونش همیشه گرمه ...
همیشه آغوشش برای پرنده های کوچولو بازه ...
پرواز به سمت سرزمینی که ابرهای آسمونش همیشه سپیدن ...
حتی اگه سیاه و دلگیر هم بشن، بازم به پرنده های کوچولو آسیبی نمی رسونن ...
پرواز به سمت سرزمینی که یه کوه با قدرت و صلابت، ستون دشته ...
پرواز به سمت همه ی زیبایی ها و خوشبختی هایی که سهم پرنده ی کوچیک از این دنیاست ...
پرواز ...
+ نوشته شده در ساعت21:42 توسط رعنا