تبليغاتX
دست نوشته هاي من
دست نوشته هاي من
من به آغاز زمین نزدیکم ... نبض گلها را می گیرم. آشنا هستم با سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت
دست نوشته هاي من

اينجا ميخوام از همه چيز بنويسم
از هر چيزي كه ممكنه بياد توي ذهنم ... توي دلم
طبيعيه كه مطالبي كه ميان توي ذهن آدم گستره ي بزرگي رو شامل ميشن ...
گستره اي به اندازه ي ذهن يه انسان ...

خانه | آرشيو | ايميل
دست نوشته های پیشین
دوستان خوبم
لينکهاي روزانه
آمار وبلاگ
هوای تــو ...

این روزها هوایی تر شده ام ...

سبکبالان خرامیدند و رفتند ...

حس غریبی است ... خوشحالی برای آنان که رفتند ... ولی خودت ... قلب عاشقت ...

روز جمعه ... خداحافظی ها ... به آغوش کشیدن ها ... چشم های پراشک ... لبهای خندان ... قلبهای لبریز از عشق ... روح های ...

صدای بال ملائک را می شنیدم ...

فرشتگان آسمانی به بدرقه آمده بودند ... بدرقه زائران حرم امن الهی ...

و صحبتهای پایانی رئیس کاروان :« ما و بچه ها رو به خدا و امام زمان بسپارین ... خودش نگهدار مهمون هاشه ...»

 

        

 

و اتوبوس ها راه افتادن ...

و تو با چشمهای پراشک ایستادی ... بعد از یه خداحافظی جانانه با دوستهات ...

مادری توی یه حرکت قشنگ با ظرفی که همراهش آورده پشت ماشین ها آب می ریزه ...

و تو ... اشک چشمهات رو بدرقه راهشون می کنی ... و توی دلت دعاهات رو ...

هیجانی که داشتی ... شوقی که داشتی ... دلشوره ای که داشتی ... انگار خودت مسافر بودی ... که خوب می دونی بودی ...

تو پیش از اونها قلبت رو فرستادی ... قلبی که پای ستون های مسجدالنبی دعا کرد ...روشون علامت گذاشت ... کنار پنجره های بقیع ... توی مسجد پیامبر ... میدونی همه جا بوده ...

 

   

 

 

و هر تک زنگ ... هر اس ام اس قلبت رو به تپش میندازه ...

رعنا جان سلام ... منم .... امروز رفتیم مسجد پیامبر ... امروز پای ستون توبه به نیتت نماز خوندم ... روبروی کعبه دارم ندای اذان رو می شنوم ... امروز ... امروز ...

و جوابهایی که با اشک شوق می فرستی ...

الان ... این روزها ... از اینکه ثبت نام نکردی خوشحال تری ... اگه اسمت توی قرعه کشی بود و نمی رفتی ... وای ... حتی تصورش هم سخته ...

خدایا ... میدونی چرا نخواستم ... تو که از همه چیز خبر داری ....

خدایا ... مواظبشون باش ...

خدایا ... می دونم همه جا هستی ... توی قلبم ... نزدیک تر از من به من ...

اما شوق دیدن سرزمین وحی ... عشق دیدن ستون ها ... ستون های مسجد النبی که قلبم صلابت و ایستادگی رو با کمک اونها یاد گرفت و ... همه اینها رو همیشه توی دلم نگه می دارم ...

تا همیشه ...

 

 

پی نوشت: اعتراض به اقدام گوگل در تغییر نام خلیج فارس



+
عید 87

سلام

یک سال گذشت ...

یک سال با همه خوبی ها و بدی هاش گذشت ...

و امسال، سال 87 زمان یه شروع دوباره است

شروع تازه شدن ها

نو شدن ها

شروع زندگی دوباره همراه با زندگی دوباره زمین ...

عید امسال با عید سالهای قبل فرق داشت

یعنی اصلا نمیشه گفت که عیدها شبیه هم هستن که اگه شبیه هم باشن مفهوم تازه شدن و نو شدن از بین میره

خدایا ...

خدای خوب و مهربونم

توی این سال جدید، قدرتی بهم بده که بتونم همیشه دل و روحم رو تازه نگه داشته باشم ...

قلب و روحی که با یاد سبز و پر از آرامش تو پر شده ...

خدایا

نذار سختی ها، قلب کوچیکم رو بلرزونه ...

تویی که همیشه توی همه ی مراحل همراهمی ...

خدایا ...

به خاطر نعمتهایی که بهم میدی شکرت می کنم ...

هر چند میدونم شکرگزاری این بنده ی کوچیک در برابر لطفهایی که تو بهش میکنی کم و ناچیزه ...

اما اینم میدونم ...

که تو خدای مهربونی هستی ...

قلبم رو می بینی ...

میدونی که توی این قلب کوچیک پر شده از مهر و عشق تو ...

خدایا ...

بهم این قدرت رو بده که بتونم قدر نعمتهات رو بدونم ...

خدایا ...

خدای خوب و مهربونم ...

یک سال دیگه رو با تو و با یاد تو شروع کردم ...

حول حالنا الی احسن الحال ...

آمین ...

 

پانوشت 1 : سال نو رو به همه ی دوستان خوبم تبریک میگم، خیلی زود برای عرض ادب و تبریک و خوندن مطالب قشنگتون خدمت می رسم.

پانوشت 2 : یه سفر کوتاه به شمال تر ! هم داشتیم. سواحل قشنگ شهر نور و دریای آبی که هیچوقت از دیدنش سیر نمیشم. با این حال خیلی بده که درست از روز دوم عید مریضی بیاد سراغ آدم که جون انجام هیچ کاری رو نداشته باشه. این هم عکس یه مرغ دریایی که مجبور شدم اول ازش فیلم بگیرم بعد تبدیلش کنم به عکس( واضحه و مبرهنه که شفافیت بالا و کیفیت فوق العاده ی عکس !! دلیلش چی بوده) این نقطه ی سیاهی که می بینین مرغ دریاییه

 

                            مرغ دریایی

 

پانوشت 3 : یه عکس دیگه از دریای طوفانی

 

قسم بر موج موجم من پر از هنگامه طوفان

دلم لبریز دریاهاست، دریاهای طوفـــانی *

 

دلیل دوری عکسها هم اینه که از روی یه تخته سنگ به امر خطیر فیلم برداری و عکس برداری مشغول بودم.

پانوشت 4: دو شب پیش نزدیکی های ساعت 11 این طرفها زلزله اومد. با اینکه زمانش کوتاه بود ولی شدت زیادی داشت. تا بخوایم حرکت کنیم و بریم بیرون تموم شد. اون شب خانمها همه با حجاب خوابیدن و یه سری از مردم تا صبح توی کوچه و پارک ها بودن

ولی متاسفانه هیچ اطلاع رسانی انجام نشد.

اون شب تا زمانی که از خستگی بتونم بخوابم به فکر مردم بم بودم ... کاش مسئولان شهر کمی به فکر بودند. هیچ اشکالی نداشت که کام شیرین مردم با خبر زلزله تلخ می شد ولی با اعلام خبر حداقل آمادگی ایجاد می شد و از حوادث تلخ تری که ممکن بود اتفاق بیفته جلوگیری به عمل می اومد.

پانوشت 5 : بالاخره قالب وبلاگم رو عوض کردم. حالا دنبال یه موسیقی ملایم و آروم می گردم.

امیدوارم تعطیلات خوبی داشته باشین.

 

* شعر برگرفته از وبلاگ لبگزه

 



+

داغ کن - کلوب دات کام