چه بازی غریبی است، چه شگفت است این ماجرا که واژه در می ماند.
بنی امیه با ده پسر و بنی هاشم، تمام فخرش تنها یک دختر ، یک زن : فاطمه !
خدایی که خانه اش را کنار قبر یک زن، یک کنیز، یک اسیر، هاجر بنا می کند فاطمه را برمی گزیند. برگزیدنی شگرف. چیزی شبیه خرق عادت. چیزی شبیه ارزش تازه، چیزی شبیه ... شبیه فاطمه.
علی برای خواستگاری آمده، تو گو تمام « مردی » به عشق این دختر به محمد (ص) سلام می کند.
«پیامبر: چیزی در دست داری ؟
علی : هیچ رسول خدا.
پیامبر: زرهی که در جنگ بدر به تو دادم کو ؟
علی : آن پیش من است رسول خدا.
پیامبر: همان را بده. کافی است ...»
و همین خواستگاری شگفت بس است تا آدمی را بیابانگرد حیرتهای هزار ساله کند.
و زندگی فاطمه با واژه ای فراتر از عشق که دیری است دستمالی شده خانه خم است و خمار آغاز می شود و جهان حتما خواسته قاب بگیرد این زندگی را توی آن خانه گلین کوچک.
فاطمه سه خواهر دیگر دارد. خواهرانت را تاریخ می شناسد بانو. همه در ناز و نعمت. اما جهیزیه ات بانو که جمجمه را مشتعل می کند: یک کاسه چوبی، یک زیلو و یک دستاس! خدا توانی دهد برای درک این همه بزرگی. اینجا حجاز است. قبیله قریش. قبیله تفاخرها. قبیله پارچه دیبا و کنیز و حریر الوان. قبیله فخرهای عبث تا به امروز ماندگار. تا هنوز ماندگار.
و تو می دانستی بانو که در خانه علی جز فقر چیزی نیست و او هیچ گاه با دستان پر، از این پری های تکرار و بسیار در را نخواهد گشود، که نگشوده هیچوقت.
انتخابت شبیه درس است: مردی نیرومند در ایمان، برترین در اخلاق، بیشترین در دانش و بلندترین در روح! تو زندگی را آن گونه که باید تصویر می کنی بانو. نه آن گونه که هست.
و فاطمه عاشق و آگاه می پذیرد این مسئولیت را. همسر مردی می شود ... مرد تهی دستی که از خوشبختی جدی تر است و از زندگی بزرگ تر. و عشق یگانه تصویری است که در این خانه اندازه قاب چشمان توست بانو. چشمانی که در عمقش تاریخ خوابیده ... و عشق نیز.
دختر فرمانروای بزرگ اسلام آرد را دستاس می کند و فقر را تجربه و عشق را باور که پدر به او می گوید:« فاطمه کار کن که من فردا هیچ کاری برای تو نمی توانم کرد.»
راستی پدر ... و محمد می رود. جهان حتما خالی ترین، سردترین و شاید غمگنانه ترین سوزش را به تجربه می نشیند و لبهای آیه های وحی دیگر تکان نمی خورد.

حالا پدر نیست و علی .... فاطمه می گوید حق اباالحسن را گرفته اند. سخت روزهایی است برای فاطمه. برای دختر روزهای همیشه سخت زندگی. شیر، همسرش، اسدالله، ساکت ترین مرد نخلستان های این جهان همیشه کوفه است. و او فاطمه مدافع حق مردی که خود عمری از حقوق دیگران دفاع کرده! فاطمه(س) یک زن خانه نشین آرام آن کلبه گلین کنار مسجد قبا نیست.
او وقتی شیر دور از چشم روبهان تزویر سر به چاه می کند و دل به آسمان، کوچه های مدینه را شبها، سیاهپوش و تکیده اما استوار و پرشور طی می کند. بارها بر سر خلیفه فریاد می زند، چنانکه خلیفه مسلمین زار می گرید و دور می شود! مردان قدرت، مردان دین دنیا می گویند« فاطمه تا زنده است از علی (ع) نمی توان بیعت گرفت» شگفتا که رای علی تحت الشعاع این زن است. در اقلیمی که زن بودن جرمی است و زن یک ناقص عقل مجرم.
و فاطمه هر شب به مجالس پیاپی مردان خدعه می رود و حقانیت علی را به چنان استدلال و فصاحتی اثبات می کند که هیچ مورخی، هیچ جای تاریخ، هیچ گاه نگفته یک نفر یارای رد استدلال او را داشته. همه می پذیرند اما ... سر به زیرند! و فاطمه حقیقت را فریاد می زند. حتی بر سر علی (ع). معشوق خسته روزهای سکوت. مرد بزرگ علم و شمشیر. فاطمه عشق را به جان چنان فریاد می زند که نود روز بیشتر تاب نمی آورد.
پس از سه ماه لباس سیاه را از تن به در می کند. غسل می کند. پاکیزه. عطر می زند. وسط اتاق دراز می کشد. رو به قبله ... وای بانو ...
می گوید شبانه به خاکش بسپارند تا جماعت ناحق به اسم دختر پیامبر سوگ را پرچم نکنند و خود را توجیه. و فاطمه تازه پس از مرگش با مرگش نیز مبارزه می کند این حیرت بزرگ خلقت.

بانو! تو آینه دار تمام حق طلبی تاریخ فراتر از زمان ایستاده ای. چه حقیر می شود این کلام که ایستادن برای تو نامناسب ترین فعل است که تو آن حرکت بی توقفی که روح را تا خدا می برد.
پانوشت: امروز اول خرداد ...
+ نوشته شده در ساعت14:19 توسط رعنا
این روزها یه چیزهایی فکرم رو درگیر کرده بودند که می خواستم توی دست نوشته هام بنویسم اما ... اما تکرار دوباره ش ناراحتم می کردن. برای همین تصمیم گرفتم به جای گفتن از بدی هایی که باعث دلگیری میشن، از خوبی هایی بگم که باعث شادی میشن ...
- وقتی اومدم توی کلاس، بعد از سلام و احوالپرسی با بچه ها، در حال جا به جایی کیف و چادرم بودم که یه جعبه روی جا استادی ! توجهم رو به خودش جلب کرد. یه جعبه ی شکلات موزیکال بود. نگاهی بهش انداختم و قبل از اینکه بچه ها نگاه پرسشگرم رو ببینن، یکیشون گفت: بچه ها با هم یه هدیه کوچیک برای شما گرفتن. روزتون مبارک...

حس شادی اون لحظه م واقعا وصف نشدنی بود ... کارآموزهایی که از نظر سنی 4-5 سال ازم کوچیک ترن برام هدیه گرفته بودن ... واقعا خوشحال شدم. خیلی زیاد ...
خدا رو شکر می کنم ... از ته دلم ...
توی زمان استراحتی که بهشون داده بودم، جعبه رو باز کردم و به همه تعارف کردم. کام همه شیرین شد.
![]()
- امسال نشد برم نمایشگاه کتاب. ولی خاطره اولین باری که از طرف دانشگاه رفتیم نمایشگاه رو هیچوقت فراموش نمی کنم. محیطش برام جالب و دوست داشتنی بود. اینکه اون همه آدم، زن و مرد، کوچیک و بزرگ، پیر و جوون، با هر فرهنگ و عقیده ای برای یه چیز جمع شده بودن منو به وجد می آورد. قدم زدن بین کتابها و برخورد با خوره های کتاب سرحالم میکنه. امسال که نشد برم. پایتخت نشین ها جای منم خالی کنین. فعلا که دل خوش کردم به کتابسرای شهرمون و هر از گاهی برای نفس کشیدن یه سری بهش میزنم...
- امتحانهای میان ترم شروع شدن. نمی دونم چی شد که این ترم اینقدر زود تموم شد. ملتمس دعاهاتون هستم.
ایام خوبی داشته باشین.![]()
پانوشت: فقط ۱۱ روز دیگه مونده به ...
+ نوشته شده در ساعت13:12 توسط رعنا
يا لطيف

سومین طرح ختم صلوات ۱۱۰ روزه
به نیت تعجیل در فرج آقا امام زمان (عج)
و سلامتی ایشان
شروع : ۲۳ ربیع الثانی ۱۴۲۹ برابر با چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷
پایان : نیمه شعبان ۱۴۲۹ برابر با یک شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۷
مدت طرح : ۱۱۰ روز
تعداد ختم صلوات روزانه ۳۱۴ صلوات
(امام زمان (عج) + 313 نفر یاران ایشان )
براي اطلاعات بيشتر و ثبت نام به وبلاگ
مراجعه نماييد
+ نوشته شده در ساعت12:21 توسط رعنا
حس گفتن دارم ...
حس نوشتن دارم ...
در دلم شعله ای است ... شعله ای که بادهای سرد زمستان به قصد خاموش کردنش هر کاری توانستند کردند ...
اما خاموش نشد ...
و تو از راه رسیدی ...
با همه آرامشت ...
با تمام مهربانیت ...
با همه صبوریت...
و به یادم آوردی که شعله ی مهر در دل خاموش شدنی نیست ...
و قلب کوچکم را به صبوری خواندی ...
قدرتش را به خاطرش آوردی ...
و مهر را در گوشه گوشه اش نشاندی ...
در هر تپش ... در هر نفس ... تو را ... مهر را ... آرامش را ... تمرین می کنم ...
در روزگاری که مردمانش دیری است امانت و امانت داری را از یاد برده اند ... چه خوب امانت داری می کنی ...
در این روزگار وحشی که گرگ صفتان در کمین نشسته اند ...
در روزگاری که انسانها جز به خود به چیز دیگری توجه ندارند ...
در روزگاری که کسی از باران تند و ناگهانی بهاری ... از باز شدن یک غنچه ... از زمزمه ی عاشقانه ی کلاغها ... از درخشش نور ستاره ها ... از طوفانی شدن دریا به وجد نمی آید ...
در روزگاری که ...
آه ...
حق دارم ... حق دارم در چنین روزگاری از کوچکترین غبار دلتنگی بر قلبت آشفته شوم ...
حق دارم ... حق دارم آتشفشان شوم ...
طوفان شوم ...
حق دارم ...
که صدای نبضم و تپشهای قلبت عالمگیر شوند ...
می دانم ... می دانم به این هم به چشم یک امتحان نگاه می کنی ...
می دانم انتظار بهترین نمره را از من داری ...
با همه تلاشی که کردی ...
با همه ی سختی هایی که از سر گذراندیم ...
بر من ببخش ...
بر من ببخش که در امتحان صبر در دلتنگی تو رد می شوم ...
+ نوشته شده در ساعت23:5 توسط رعنا
