امشب .... شب آرزوها
رسیدیم به اولین شب جمعه ماه رجب ...
به شبی که میگن شب آرزوهاست ...
یعنی خدا توی این شب یه جور دیگه صدای بنده هاش رو می شنوه ... یه جور دیگه به حرفشون گوش میده ... یه جور دیگه نگاهشون میکنه ...
توی عیدها و مناسبتهای خاص، بزرگترها یه طور دیگه مهربون میشن، اون زمانها کوچیک ترها هر چیزی که بخوان با کمترین مخالفتی رو به رو میشن
و امشب یکی از همون شبهاست ... یکی از همون شبهای قشنگیه که خدا یه طور دیگه مهربون میشه ...
خدایا
توی ماه رجب هستیم ... توی ایام عزیزی هستیم ...
توی روزها و ساعتها و دقایق مبارکی که هر کدومشون اگه به یاد تو و به ذکر تو بگذره هزاران رحمت و ثواب برامون منظور میکنی ...
چه خدای خوبی هستی ... چقدر مهربونی ... چقدر مهربونی که به بنده هات فرصت میدی ... که علاوه بر روزهای معمولی ، توی ایام خاصی از رحمت خاصت هم بهره منده بشن ...
چه خدای خوبی هستی که با اینکه این همه بدی هامو می بینی ولی بازم با مهربونی بهم فرصت میدی ...
چه خدای مهربونی هستی که ریشه ی اعتماد به خودت رو توی دلم اونقدر محکم کردی که شادی ها و غمها رو چون تو برام به وجود میاری دوست دارم و زیاد بهشون وابسته نمیشم ...
نه میذارم لذت پیروزیها مغرور و سرمستم میکنه، نه غصه مشکلات اذیتم کنه ...
چون میدونم که یک اشاره تو کافیه تا همه چیز یه جور دیگه بشه
چه خدای مهربونی هستی که بهم فرصت میدی ... شیطنتها و بازیگوشی هام رو ... گناه های کوچیک و بزرگم رو می بینی ... ولی بازم منو پیش خودت راه میدی ...
اجازه میدی که بیام پیشت ... صدات کنم ...
اجازه میدی که دوستت داشته باشم ...
خدایا
تو همه جا هستی ... همه جا ...
«توی ناله های زنی که داره وضع حمل میکنه. توی پینه های دست آدم های فقیر. توی عینک ته استکانی چشم های پدران ناامیدی که که با جیب خالی بچه مریضشون رو از این دکتر به اون دکتر می برن.
توی دل دو تا پسربچه دبستانی که سر یک مدادپاک کن توی خیابون با هم دعواشون میگیره.
توی دل مردی که شب با جیب خالی باید بره خونه اما از زن و بچه هاش خجالت می کشه. توی دل اون زن تعمیرکاری که دوست داره شبها که شوهرش از کار برمی گرده دستهاش از کار و روغن و گریس سیاه باشه که یعنی اون روز کاری بوده و شوهره پولی درآورده و به همین خاطر اول به دستای شوهرش نگاه می کنه ببینه سیاهند یا نه؟ توی دل اون شوهره که اگه دستاش سیاه نباشن ساکت میره یک گوشه اتاق تا گرسنه بخوابه اما صدای زنش که هی به بچه هاش میگه خدا بزرگه خدا بزرگه نمیذاره اون راحت بخوابه.
توی نمازهای طولانی عابدی که خلوت شبانه ش رو حاضر نیست با دنیا عوض کنه. توی چشم های سرخ شده کسی که به ناحق سیلی خورده ولی نمیخواد گریه کنه. توی اندوه بزرگ و عمیق پدری که جسد بر از خون پسرش رو از جبهه می آرند و فقط به چشمهای پسرش نگاه میکنه و صورتش خیس از اشک میشه. توی خاکهایی که روی شهید ریخته میشه. توی اشکهای بچه ای که برای اولین بار از درد بی پدری گریه میکنه و حتی معنای یتیم بودن رو نمیتونه بفهمه.
توی تنهایی آدمها. توی استیصال آدمها. توی استیصال ... توی خوشحالی شب عید بچه ها. توی شادی عروس ها . توی صداقت. توی صفا. توی پاکی. توی توبه. توی توبه های مکرری که دائم شکسته میشن. توی پشیمانی از گناه. توی غلط کردم ها. توی دیگه تکرار نمیشه. توی قول میدم دیگه بچه خوبی باشم. توی دوستت دارم ها. توی آدمهایی که خودشون شده اند بهشت. توی علی (ع) که بهشت متحرکه. توی نماز علی. توی اشکهای علی ...»*
توی شادی های کوچیک قلبم ... توی دلتنگی های گذرای دلم ... توی عاشقانه های مرغ عشقهای کوچولوی توی قفسم ... توی لبخندهای شاد کارآموز ناشنوام ... توی شادی چشمهای مادرش ... توی نمازهایی که میدونم بعضی وقتها از سقف اتاقم هم بالاتر نمیره ...
توی دلم ... توی روحم ... توی تپشهای قلبم ...
خدایا تو همه جا هستی ...
کمکم کن ... کمکم کن که دیدن تو محدود به این ایام خاص نباشه ...
کمکم کن همیشه بودنت رو بفهمم ... حس کنم ...
توی این شب عزیز و مقدس ازت میخوام ...
ازت میخوام که نذاری ذره ای از یادت غافل بشم ...
التماس دعا ...
پانوشت: بعد از امتحانها دو هفته شدیدا شلوغ رو گذروندم، پروژه ای رو باید تحویل می دادم که زبان برنامه نویسیش رو بلد نبودم و باید هم یاد می گرفتم، هم می نوشتم هم ارائه می دادم. خدا کمک کرد و به خیر گذشت و نمره ی خوبی هم ازش گرفتم.
خیلی وقته هیچ وبلاگی نرفتم. از همین امشب شروع میکنم و برای عرض ادب و خوندن مطالب قشنگتون میام خدمتتون.
* بخشهایی از کتاب روی ماه خداوند را ببوس(مصطفی مستور)
+ نوشته شده در ساعت19:26 توسط رعنا
