یا علی! می سوزم در حسرت آن راز که چه در این کوفه های مکرر، تو را تا لب چاه می برد و می سوزم در حسرت آن لحظه که چاه قاب نگاه روی تو ماه می شد و می سوزم در حسرت شنیدن واگویه های بغض آلود شیر در این سلطه همیشگی روبهان پیر و حسرت می خورم که چه گران پایه موهبتی بوده چاه بودن که در حضیض هم چنین می توان عزیز بود.
یا علی! نیاز نیاز نیاز، این همه دست که در خانه تو را می زند به نیازی است. مرا بی نیازی ده. بی نیازی از اینکه به خواهشی و استدعایی و تمنایی در خانه ات را نکوبم. یا علی ! نمی دانم اما گمانم شگفت و شگرف لحظه ای است که آدم در خانه ات را بکوبد و منتظر گشایشی باشد. این بار اما نه برای کار خویش، که گشایشی برای دیدن تو، آشنایی بیشتر با تو که کار این است و رسم چنین.
یا علی! چنانم می دار که بی هیچ نیازی برای خویش و خویشان و برای تو، برای معرفتت در بکوبم و بگشایی و بشناسمت و در سماع آیم و به سماع رسم و نگاهت را بنوشم و در هوایت نفس بکشم و زندگی را در رد شیرین و جاودان گام هایت بیابم و اینها یا علی اگر آنی باشد، مرا آنی نفس بس!
یا علی! سردار، یار، عزتت آشکار. نامت پایدار. مرا به خود مگذار. مگذار مرا، مگذار مرا که آنچه پیموده ام از این راه، سردار سرشکستگی دارد و من از آزمون مکرر سرافکندگی می ترسم که اینجا سردار، سر به دار داده اند و عزت خریده اند و چه جانکاه است در چنین دیاری آدمی بی افتخار زیستن را و سرافکنده نفس کشیدن را به تجربه تکرار بنشیند سردار.
یا علی! توانم ده که نلرزم ... که نلرزیم، که سربلندی را با عطر هنوز ماندگار نفس هایت در این دیار که خود نخلستانی است و چاهی و بیابانی بیاموزیم که سخت محتاج این دانستن و آموختنیم. که سخت محتاج سربلند کردن و سربلند ماندنیم که این روزهای خستگی پیش از هر چیز و بیش از هر چیز سرافکندگی نصیب می کند و سر شکستگی قسمت.
یا علی! سردار همیشه ماندگار. به دوران سرافکندگی های هر روزه سربلندی ام بیاموز که تو بلندای ممکن تصور هر سری که سر سربلندی را اندیشه می کند و میل نیل به بالا دارد و تو بالا بلند را می طلبد.
یا علی ...
+ نوشته شده در ساعت21:21 توسط رعنا
روز اول ماه رحمت خدا، با بارون قشنگی همراه شد که هوای گرم و شرجی روزهای قبل رو شست ...
همه ی غبارها رو پاک کرد ... انگار آسمون می خواست با این بارون به موقع، دل زمین رو از سیاهی ها پاک کنه ... و هشدار بده به آدمها که ماه برکت شروع شده
آدمها !! شما برای پاک کردن دلهاتون چکار کردین ...
توی راه که برمی گشتم متوجه ش شدم ... زیر اون بارون دخترک روی نیمکت پیاده رو نشسته بود و چشماش از ابرهای آسمون هم بارونی تر بودن ...
خیس خیس شده بود ...
رسیدم نزدیک تر و چترم رو بالای سرش باز کردم ... با یکی دو تا سوال و جوابهایی که لا به لای هق هق هاش بهم داد متوجه شدم منتظر جواب کنکور بوده و نتیجه ای که می خواسته نگرفته ...
من شبها فقط دو ساعت خوابیدم ... من می خواستم پزشکی قبول بشم ..
می دونستم توی این وضع حوصله نصیحت نداره ...سعی کردم آرومش کنم ...فکر می کرد دنیا به آخر رسیده و دیگه هیچ راهی نداره ...
مهندسی شیمی قبول شده بود ولی با توجه به انتظاری که از خودش داشت پذیرفتنش براش سخت بود ...
سعی کردم وضعیتش رو برای خودش روشن کنم ... تو هنوز وقت داری
برو خونه، مشورت کن، از معلمهات کمک بگیر، با خودت خوب فکر کن
ببین می تونی یک سال دیگه بشینی و بخونی
هنوز وقت داری .. خودم رو براش مثال زدم که استرس کنکور چی به روزم آورد
مهم این بود که به چیزی که خواستم رسیدم .. هر چند راهم سخت تر شد
اینقدر زیر اون بارون گفتم و گفتم که گریه هاش بند اومد ...
حالا پاشو .. یا علی بگو و بلند شو ... برو خونه که نگرانت هستن
داری میری؟ خیالم جمع باشه ؟
لبخندش دلم رو آروم کرد ...
از احساس آرامشش حس قشنگی وارد قلبم شد و کلی هم دلم آب شد ... خوش به حال آدمهایی که خدا اینقدر دوستشون که گره کار بنده هاش رو به دست اونا باز میکنه ...
امروز بیشتر از همیشه قدر بعضی از آدمها رو دونستم ...
ماه رمضان هم آغاز شد ... ماه یارب یارب ها ... ماه اللهم انی اسئلک ... ماه الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب ... ماه یا مجیر گفتن ها ... تا سحر بیدار نشستن ها ...
ختم قرآن هایی که بعضی وقتها نصفه می مونن ... ماه قول دادن ها : خدایا دیگه خوب میشم ... قول میدم ....
ماه درخواست ها ... ماه استجابت دعاها ...
ماه بخشایش ...
خدایا ...
احساس می کنم تازه امسال معنای چطور دعا کردن رو یاد گرفتم ...
یاد گرفتم چی بخوام ...
خدایا ... بذار بگم که حالا دیگه روم نمیشه ازت چیزی بخوام ... چون اینقدر بزرگی ... اینقدر رحیمی ... اینقدر مهربونی که خواسته های کوچیکم در برابر ذات کبریایی تو هیچه ...
یاد قصه ی اون کرم شبتاب می افتم ...
توی زمانی که داشتی از رحمتت به آفریده هات می دادی ... یکی وسعت دریا رو خواست و یکی زلال آسمون ..
یکی بزرگی کوه و یکی عظمت دشت ...
و فقط کرم شب تاب بود که از تو، تو رو خواست ...
و تو بخشی از خودت رو ... نور رو بهش دادی ...
و فقط کرم شبتاب بود که می تونست سیاهی شب رو با نور تو روشن کنه و به همه یاد بده که از خدا جز خدا نباید خواست ...
گویند تمنایی از دوست بکن سعدی
جز دوست نخواهم کرد، از دوست تمنایی ...
التماس دعا
پانوشت: نوشتن توی دست نوشته هام یه جورایی برام سخت شده بود ... از اینکه بزرگوارانی این جا رو می خونن که باهاشون رودربایستی دارم ...
فعلا که برای خودم برنامه گذاشتم روزی دوبار متن گوشه ی وبلاگم رو بخونم ! و یه چیزهایی رو به خودم یادآوری کنم
خودمم از این احساس خوشم نمیاد و یه لحظه هایی احساس غریبه بودن می کنم
سعی میکنم خیلی زود از این حس مبهم عجیب بیرون بیام
+ نوشته شده در ساعت23:13 توسط رعنا
