از یه اس ام اس شروع شد .... اونم درست وقتی که سر کلاس توی دانشگاه بودم ...
خاموش کن صدا را، نقاره می زند طوس
آیا مسیح ایران، کم داده مرده را جـــان
جانی دوباره بردار، با مـــا بیـا به پابوس
آنجــا که خــادمینش از روی زائـــرینش
گـــرد سفـر بگیرند، بــا بال ناز طاووس
سلام خوبی؟ دارین میرین مشهد؟ برای منم دعا کنی ها ...
و دقیقا چند دقیقه بعدش جواب اومد: سلام. دو روزه که اومدم مشهد. نائب الزیاره هستم ...
و تو دلت پر می کشه ...
برای اون گنبد طلا ... برای شلوغی صحنها ... برای بوی خوب توی رواق ها ...
یادت میاد سال قبل رو ... قبل از این روزها بود که تو هم توی قسمتی از بهشت بودی ... یادت میاد که چقدر برای رفتنتون خوشحال بود ... یادت میاد با چه دلهره ای به عنوان آخرین نفر بین بچه های یه دانشگاه همراهشون رفتی و اون با چه شوقی برای تو راهتون تدارک دیده بود ...
وقتی شما برگشتین، اون رفته بود ... و تو هوایی تر شده بودی ...
و حالا باز هم ...
از وقتی رسیدی خونه هر کاری کردی نتونستی تماس بگیری ... تا اینکه خودش زنگ زد ...
سلام رعنا جان، خوبی؟ گوشی رو می گیرم سمت ضریح هر دعایی داری بکن ...
... تو و چشمای پر اشکت ... تو و دل عاشقت ... تو و امام خوبی ها ...
فکر نمی کردی توی همچین شبی اینطوری غافلگیر بشی .... اینطوری هدیه بگیری ...
آره هدیه ... چون بعدش دیگران هر چقدر سعی کردن نتونستن باهاش تماس بگیرن ...
شاید آدمهای منطقی بگن خطها راه نداد ... شلوغ بود و هزار تا دلیل دیگه ...
ولی من میگم قسمت بود ... هدیه بود ...
ممنونم عذرای عزیزم دخترخاله خوبم ...
از ته دلم ممنونم ...

پارسال بین روزهای تولد خانم فاطمه معصومه(س) و آقا امام رضا(ع) قسمتم شد که برم توی اون فضای آسمونی ...
هیچوقت سفر پارسال رو یادم نمیره ... احساس می کنم معنوی ترین سفر مشهدی بود که رفتم و معنای واقعی طلبیده شدن رو حس کردم ...
روز آخر، توی حرم، بعد از دعای ندبه، یکی از خادمهای مهربون با یه ظرف استوانه ای که توش اسپند دود می کرد اومد بین زائرها ... بوی خوب گلپر و اسپند همه جا رو برداشته بود
همه می خواستن که سهمی از اون اسپند داشته باشن و خادم آقا با لبخند می گفت که کمه ..
نمیدونم چی شد ... چطوری شد که بین اون همه آدمها دیدم که توی کف دستم پر شده از دونه های اسپند و خادم آقا منتظر بود که نیت کنم و دونه ها رو بریزم توی ظرف ...
چشمام پر از اشک شده بود ... نیت کردم و یه کمش رو ریختم ...
محبت و توجه امام رو به زائرهاش واقعا حس می کردم ... حس می کنم ...
خوش به حال همه ی اونهایی که توی این شب عزیز، توی قسمتی از بهشت هستن ...
تولدتون مبارک باشه امام خوبی ها ...
+ نوشته شده در ساعت22:27 توسط رعنا
بخواهی یا نه .... این روزها دلتنگت می شوم ...
در این روزهایی که خورشید با آسمان قهر کرده و ابرها از دوریش یکریز می بارند ...
بی هیچ وقفه ای ...
با اینکه دلم برای دیدن خورشید و آسمان آبی پر می کشد ... اما انسی عجیب با این هوای گرفته دارم ...
صدای باران آرامم می کند ...
هر چند این هوای گرفته انگار دل همه را می گیراند!
حتی مرغ عشقهای قفسم را ... کز می کنند یک گوشه .. سر کج می کنند ...
کسی چه می داند .. شاید آنها هم دلتنگ تو هستند ...
خودت گفته بودی دلتنگی ها دلیل نمی خواهند...
و من بی بهانه دلتنگم ...
اما این دلتنگی را دوست دارم ...
دلتنگی برای تو را دوست دارم ...
مخصوصا این نوع دلتنگی را ...
دلتنگی ای که غمگینم نمی کند ...
افسرده ام نمی کند ...
برعکس سراپا شور می شوم و مستی ...
سراپا احساس و انرژی ...
سراپا عشق و علاقه ...
با کلی نقشه ی کوچک و بزرگ برای دیدنت ...
با کلی شیطنت و بدجنسی های بی اراده ...
نگاهشان کن ... آدمکهای بی احساس را می گویم ...
دارند با ابروهای بالا رفته نگاهم می کنند ...
بیچاره ها تقصیر ندارند ... اختیارشان را سپرده اند دست عقلشان ...
دل ندارند تا بدانند که بی بهانه هم می توان عاشق بود ...
+ نوشته شده در ساعت9:0 توسط رعنا