تقصیر خودم نیست ... می دانم که فردا عید میلاد توست. میدانم که امشب باید به آسمان نگاه کنم و شادترین ترانه ها را زمزمه کنم ...
اما به آسمان نگاه نمیکنم، به دورها نگاه نمی کنم، حتی به نزدیک تر هم نگاه نمی کنم ...
خاموش می مانم و به آن شعر جادویی شفیعی کدکنی فکر می کنم که انگار بار هزار و چهارصد سال اندوه و شرمساری را به دوش می کشد ...
خب می ترسم از نگاه کردن به چشمهایت ... بیشتر از آن شرم می کنم از دیدنشان که 1400 سال است نگران ماست ...
و از صدایت که با فرکانسی ابدی روی موج بلند، روی موج کوتاه، روی موج متوسط، چهارده قرن است که ما را به اخلاق، به مدارا و مهربانی می خواند و ما ...
همان بهتر که به زمزمه آشنای خودم برگردم، به شعر شفیعی:
ببخشای ای روشنای عشق بر ما ببخشای
ببخشای اگر صبح را ما به مهمانی کوچه دعوت نکردیم
ببخشای اگر روی پیراهن ما نشان عبور سحر نیست
ببخشای ما را اگر از حضور فلق روی فرق صنوبر خبر نیست
ببخشای ای روشنای عشق بر ما ببخشای ...
پانوشت 2: همیشه همینطوره، هر وقت میخوام متنی بنویسم و دچار خودسانسوری میشم، نیمه ی احساسی وجودم با همه چی لج میکنه و نمی تونم هیچ متنی بنویسم ... انگار بازم دست نوشته هام برام غریبه شده ...
امیدوارم زودی با هم آشتی کنیم
پانوشت 3: متن این پست برگرفته از صفحه ی نوشته بر باد هفته نامه چلچراغ – نویسنده: فریدون عموزاده خلیلی
پانوشت 4: یه سری هم به این سایت بزنین، عکسهای سه بعدی از مسجد النبی
سعی کردم فایلهایی که دارم رو آپلود کنم که با سرعت نجومی اینترنت موفق نشدم، با کلی گشتن اینجا رو پیدا کردم، مطمئنم خوشتون میاد.
تجدید خاطره ای میشه برای اونهایی که از نزدیک دیدن و برای اونهایی هم که مثل من نرفتن و ندیدن هم ...
+ نوشته شده در ساعت21:21 توسط رعنا
