تبليغاتX
دست نوشته هاي من
دست نوشته هاي من
من به آغاز زمین نزدیکم ... نبض گلها را می گیرم. آشنا هستم با سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت
دست نوشته هاي من

اينجا ميخوام از همه چيز بنويسم
از هر چيزي كه ممكنه بياد توي ذهنم ... توي دلم
طبيعيه كه مطالبي كه ميان توي ذهن آدم گستره ي بزرگي رو شامل ميشن ...
گستره اي به اندازه ي ذهن يه انسان ...

خانه | آرشيو | ايميل
دست نوشته های پیشین
دوستان خوبم
لينکهاي روزانه
آمار وبلاگ
احساسات ضد و نقیض من

چند روزه حس میکنم وبلاگم اونی که میخوام نیست

شایدم خودم اونی که میخوام نیستم

احساس میکنم دارم یه نقاب میکشم روی خودم و دلم تا کسی نتونه رعنای واقعی رو ببینه

رعنای واقعی که ممکنه دلتنگ باشه، خسته باشه، دلگیر باشه، بی حوصله باشه و ...

و برای هیچکدوم از این حسهای بد هیچ دلیلی نداشته باشه

یه رعنایی که دلش میخواد کم صبر و کم طاقت باشه و هیچ دلیل منطقی ای برای هیچکدوم از این کارهاش نداره ...

وقتی این حس توی وجودم بیشتر میشه، احساس میکنم دیگران توقعشون ازم بیشتر میشه

احساس میکنم ... احساس میکنم دیگه دلم جایی نداره برای کسی، برای درددلها .. برای سنگ صبور شدنها .. برای روحیه دادن ها، برای پا به پا اشک ریختن ها، برای آروم کردن ها، برای امیدواری دادنها ..

احساس میکنم تموم میشم ...

ولی کسی نمی بینه ...

یا شایدم من نمیخوام نشون بدم ..

نمیخوام فکر کنن کسی که دارن باهاش حرف میزنن، خودش دلش گرفته و دیگه نتونن که حرف بزنن ...

و این تناقض بیشتر اذیتم میکنه

این پارادوکس بیشتر روحم رو خسته میکنه ..

اگه الان هم ازم بپرسن که چته؟ چرا اینجوری هستی، هیچ دلیل خوبی براش ندارم

فقط این روزها همینطوری بی حوصله م همین ..

اصلا مگه قراره همه ی بی حوصلگیها دلیل داشته باشن؟

این حرف نزدن، این نگفتن تا زمانی خوبه که کسی متوجه نقاب خنده و شادابیم نشه ..

و وقتی کسی پیدا میشه که با هوش و حس سرشارش بدون اینکه تو چیزی بگی، متوجه حالت میشه  نگران میشه و ...

در حالی که تو نمیخوای کسی رو نگران کنی ...

فقط ... فقط بی حوصله ای دیگه ...

شایدم این بی حوصلگی و دلتنگی مثل همون دلتنگی های شیرین باشه .. همون دلتنگی های بی بهانه ای که بودنشون خوبه و اصلا باید باشه ...

نمیدونم ..

و این ماجرا وقتی سخت تر میشه که وقتی کلاس داری و باید بری شرکت .. از همون دم در باید مثل همیشه با سلام بلند و خندان وارد بشی ... باید دو ساعت با کارآموزها سر و کله بزنی، کارآموزهایی که بیشتر وقتها سنشون از تو هم بیشتره و باید با هزار و یک ترفند دو ساعت کلاس رو اداره کنی و درس بدی و کار عملیشون رو ببینی و به موقع هم حرفی یا خاطره ای چیزی بگی که کلاس خسته کننده نباشه و به همه ی اینها اضافه کنین کارآموزهایی رو که بد قلق هستن و اصلا نمیخوان که با جو کلاس همراه بشن ...

اون وقته که از ته دلت میخوای مانیتور رو بزنی توی سرشون!! ولی بازم با لبخند براشون توضیح میدی و همین ها وقتی دوره تموم میشن میان میگن وای که چقدر شما خوب درس میدین و چقدر با حوصله این !!!

با همه ی این حس و حال بد نمیتونم یه سری از خوبی ها رو نبینم ...

مخصوصا وقتی توی خیابون راه میرم، شکوفه های بهار نارنج در اومدن و با وجود ترس از زنبور و هزار و یک حشره ای که تو درختها هست، از زیرشون رد میشم و با بوی مست کننده ش، روحیه میگیرم ...

 

این پست هیچ پایان خاصی نداره!

 



+

داغ کن - کلوب دات کام