با شور و شوق منتظر اول خرداد بودم، خرداد رسید ...
با کلی هیجان ... هر چند روز یکبار تولد دوستی بود و تبریک.
انتخابات در راه بود. شور و شوقی که توی شهر می دیدم، تو چهره ی تک تک مردم شهر ...
همه چقدر مهربون شده بودن.
دیگه پروژه و برنامه نویسی رو گذاشته بودم کنار، ساعتها توی اینترنت گشتن، خوندن آخرین خبرها، تحلیلها و .... پروژه رو می شد بعدا با کار شبانه روزی پیش برد، ولی وای از اون چهار سال ...
شبهای مناظره ... حجم بزرگی از توهین و دروغ بود که رو در رو به مردم گفته می شد و کسی ابایی از این کار نداشت ..
گذشت و گذشت و انتخابات هم تموم شد ...
و بعد هم اعلام نتایج ... و بعدتر هم ایجاد اختلاف بین مردم ...
جشن پیروزی زودهنگام، دو دسته کردن مردم ... صحنه های وحشتناکی که شاهدش بودم ...
ترس و احساس نا امنی شدیدم وقتی 40 نفر باتوم به دست رو روی 20 تا موتور توی خیابون محل کارم دیدم و ...
تا امروز توی یه حس گنگ و مبهم بودم ...
تجربه شناخت خودم از خودم بهم ثابت کرده تا وقتی از نظر منطقی نتونم موضوعی رو برای خودم حل کنم و جا بندازم، نمی تونم بپذیرمش.
و این یک هفته فقط فکر می کردم ... ساعتها پای سیستم می نشستم و مطلب می خوندم و فکر می کردم ...
امروز یاد حرف استاد سروش افتادم. ترم 2 درس تاریخ اسلام رو با آقای سروش داشتیم. همیشه حرفشون این بود که شما بچه های فنی – مهندسی عادت دارین همه چیز رو پروژه ای ببینین ولی ما تاریخ شناسها، به شکل نموداری نگاه می کنیم، ممتد نگاه می کنیم نه مقطعی.
آقای سروش می گفتن اگه یه نگاه به تاریخ ایران بندازیم، می بینیم که الان در وضعیت خیلی خوبی هستیم. پیشرفتمون سیر صعودی داشته. درسته یه جاهایی رو به پایین رفتیم ولی در مجموع حرکتمون مثبت بوده.
می گفتن اشکال شما جوونها اینه که میخواین سریع به هدف برسین، ولی اصلاحات* مسیریه که باید آهسته طی بشه. این حرکت اصلاحی توی تمام دوره ها وجود داشته و وابسته به یک دولت یا بخش خاص از تاریخ نبوده.
اون روزها توی کلاس کلی بحث می کردیم و نقد داشتیم.
ولی آقای سروش می گفتن باید ظرفیت این رشد سریع توی جامعه ایجاد بشه.
الان، وقتی اوضاع این روزهای جامعه رو می بینم، متوجه مفهوم عمیق حرفهای استاد میشم.
ما هنوز خیلی عقبیم. هنوز خیلی باید بریم جلو تا دموکراسی رو یاد بگیریم.
هنوز خیلی مونده تا یاد بگیریم که باید با عملکردهامون، با برنامه هامون رای مردم رو به دست بیاریم، نه عوام فریبی.
خیلی مونده تا یاد بگیریم اخلاق پیروزی چیه، روش شکست کدومه.
هنوز خیلی مونده تا یاد بگیریم جوانمردانه بازی کنیم.
هنوز خیلی مونده تا یاد بگیریم اگه مخالفتی توی جامعه وجود داره قصدش تخریب و براندازی نظام نیست.
ما اون روزها بوش رو متهم می کردیم به دیکتاتوری چون گفته بود کشورهای دنیا یا همراه آمریکا هستن یا علیه اون ... پس چی شده که خودمون دچار این وضعیت شدیم ...
می شد فضای جامعه رو، حتی با وجود مخالفتهای بعد از اعلام نتایج به این سمت و سو نبرد ...
انتخابات 22 خرداد برگی بود از تاریخ انقلاب و درس بزرگی داشت:
ما محکوم به آموختن دموکراسی هستیم.
پانوشت 1: از خدای مهربون میخوام آرامش رو به مردم کشورم برگردونه ... ازش میخوام کمکمون کنه تا دیگه خون بیگناهی روی زمین ریخته نشه ... دیگه گاز اشک آوری چشمی رو نسوزونه .. ضربه ی باتومی به تن کسی نشینه ...
پانوشت 2: از دوستان و بزرگوارانی که با وجود مشغله های این روزها تولدم رو تبریک گفتن واقعا ممنونم. خیلی زود برای تشکر و عرض ادب خدمت می رسم. خردادی ها تموم شدن دیگه؟ آخریشون من بودم؟
پانوشت 3: توی روزهای بهت و دلتنگیم، دوستان مهربونم با یه جشن کوچیک سه نفره تو سالن مطالعه دانشگاه حسابی غافلگیرم کردن ... از ته دلم ممنونم ...
* منظور از اصلاحات یک جریان سیاسی خاص نیست.
عجب خردادی بودهاااااا ....
+ نوشته شده در ساعت23:46 توسط رعنا
و بالاخره ماه خرداد شروع شد …
ماهی که پر از حادثه است .. ماهی که بین دوازده ماه سال همیشه منتظرم که بیاد …
ماهی که پر از عاشقانه هاست … پر از اتفاقات ریز و درشته …
روزهایی داره گرم و آتشین مثل گرمای تابستون …
روزهایی داره پر از بارون و رعد و برق … مثل بهار …
انگار این بارون و گرما، این تب تند، همیشه یکجور نبودن، این تفاوت و تنوع و دگرگونی توی روحیه ی خردادی ها هم وجود داره!
یک وقت خوشحالن و سرحال … دلشون میخواد عالم و آدم رو شریک شادی هاشون کنن ... گرم و داغ میشن و گرمای عشقشون سوزنده است و آتشین ...
یک وقت ابری هستن ... ابرهای دلشون روی هم جمع شده و منتظر یه رعد و برق درست و حسابیه تا بباره ...
و اینه حال و روز خردادی ها ...
اما تا جایی که میدونم خودشون خوشن از این حال و احوال !!
خردادیها، ماهتون مبارک!
- روز انتخاب پروژه که اون موضوع رو انتخاب کردیم، فکر نمی کردیم خیلی سخت باشه ولی این روزها متوجه شدیم یک عمل شدیدا انتحاری انجام دادیم!! و حالا روز و شب داریم می دویم.
و باز هم نمی دونم چی شد که یه دفعه کلاسهای آموزشگاه زیاد شدن و الان طوری شده که از 8 صبح بیرونم و 8 شب می رسم خونه کانهه جنازه!!
این روزها گاهی وقتها واقعا دلم برای خودم تنگ میشه از بس خودمو نمی بینم!
+ نوشته شده در ساعت14:43 توسط رعنا
