می گوید : چرا عاشقانه نمی نویسی؟ دلم تنگ شده برای متن هایت، برای احساسی نوشتن هایت، برای عاشقانه هایت ...
می گویم : می ترسم ... می ترسم عشقم را به هوس تعبیر کنند، می ترسم نبض دیوانه م لو برود .. نکند فاش شود ...
می گوید: مگر همیشه عاشق آن شاعری نبودی که میگفت: فاش می گویم و از گفته خود دلشادم ...
بقیه اش را که می دانی ؟
می گویم: می دانم ولی ... شاید در عهد آن شاعر عاشق پیشه، عشق گناه سنگینی نبود، شاید تاوانی نداشت.
می گوید: محافظه کار شده ای؟ خبرت هست؟
می گویم: دنیا و مردمش برایم بیگانه شده اند ... تقصیر از من نیست ... ایراد از نسل آدمکهاست که انگار روز به روز بیشتر و بیشتر می شوند ...
می گوید: پس وظیفه ی تو چه می شود؟ می خواهی رهایشان کنی به حال خودشان؟ تا روزی که تمام دنیا را پر کنند ... آن وقت می توانی نفس بکشی؟ می دانی آن زمان چه بر سر عاشقان می آید؟ می دانی آدمیان چی می شوند؟ چه خواهند کشید در بین این قلبهای سنگی شده؟
می گویم ... راستش دیگر چیزی نمی گویم ... حرف حق جوابی ندارد ... پس می نویسم .. از عاشقانه هایم می نویسم، حتی اگر مخاطبش را نشناسم ... نشناسانم .. حتی اگر آدمکها با چشمهای گرد شده نگاهم کنند ... آدمکها که دل ندارند که بتوانند از هر اتفاق کوچکی شاد شوند .. حتی اگر این اتفاق کوچک، آب خوردن قناری کوچک شادابی باشد ....
بگذار آنها در دنیای خودشان بمانند ...
می گویم: آخر کار خودت را کردی ... نوشتم ...
+ نوشته شده در ساعت15:14 توسط رعنا
