همه چیز عجیب است این روزها ...
همه چیز بوی دیگری می دهد ..
همه چیز رنگ دیگری دارد ...
قلب کوچکم تحمل این حجم عظیم از دروغ و ریا را ندارد ...
دلخوش به ماه رمضان بودم ... به ماه پاکی ... که شاید تمام شود .. که شاید تمامش کنند ...
اما اینان دست بردار نیستند ..
خدایا ما را چه می شود ..
چقدر خوب است که آدمها ندانند ... نشنوند .. نبینند ...
دلتنگ روزهای پر استرس پروژه هستم ..
شبها و روزهایی که نگاهی سرسرکی به روزنامه ها می خواندم ... از رسانه ملی! و اخبارش بی خبر بودم ...
اما این روزها ...
شروع به کتاب خواندن کرده ام ...
از روزی که عطر یاس را در فنجان قهوه ات حس کردم، از همان روز سلیقه ی کتاب خواندنت را شبیه به خودم یافتم و حالا هی می خوانم ...
کتابهای قدیمی ... جدید .. قرآن ...
قرآن خواندنم هم عوض شده ...
نمی خواهم سریع، بدون فهمیدن از جزء ها، حزبها، سوره ها و آیه ها بگذرم ...
کلمه به کلمه ... لغت به لغت می خوانم و غرق می شوم ..
تا شاید دور شوم از این دنیای پر آدمک .
شاید دور شوم ...
دلم ربنا می خواهد ... دلم دعای سحر می خواهد ...
دلم قهرمانان کشورم را می خواهد ... سهراب را ... سیاوش را ...
ما را چه شده که این چنین شیفته ی افسانه های کره ای ها و چینی ها گشته ایم ...
که برایشان سر و دست می شکنیم ...
به کجا می رویم ...
من اینجا بس دلم تنگ است .. و هر سازی که می بینم بد آهنگ است ...
بیا ره توشه برداریم ... قدم در راه بگذاریم ... ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ..
+ نوشته شده در ساعت10:57 توسط رعنا
