تبليغاتX
دست نوشته هاي من
دست نوشته هاي من
من به آغاز زمین نزدیکم ... نبض گلها را می گیرم. آشنا هستم با سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت
دست نوشته هاي من

اينجا ميخوام از همه چيز بنويسم
از هر چيزي كه ممكنه بياد توي ذهنم ... توي دلم
طبيعيه كه مطالبي كه ميان توي ذهن آدم گستره ي بزرگي رو شامل ميشن ...
گستره اي به اندازه ي ذهن يه انسان ...

خانه | آرشيو | ايميل
دست نوشته های پیشین
دوستان خوبم
لينکهاي روزانه
آمار وبلاگ
حرف زدن یا نزدن؛ مسئله این است!

هر کاری می کردم دلم راضی نمیشد، پیش چند نفر هم رفته بودیم، ولی نتونسته بودن کمکمون کنن. خودمون هم خوب بلد نبودیم. نمی‌خواستیم کدهای پروژه پایان‌نامه رو همینطوری در اختیار استاد بذاریم. برخورد روز پیش ارائه و روز دفاع اونقدر ناراحتم کرده بود که دلم نمی‌خواست کاری رو که براش اون همه زحمت کشیدم در اختیارشون بذارم.

سه نفری نشسته بودیم و فکر می‌کردیم ... هر چند دقیقه یکبار به قول بچه ها چشمام بدجنس میشد و یه راه حل خبیثانه ارائه می‌دادم: بچه ها اصلا دیتابیس ندیم چی؟ کلاس Connection رو حذف کنیم خوبه؟ خب دیتابیس رو بدیم، ولی Stored Procedure ها رو ندیم نظرتون چیه؟

و جواب منفی بچه ها که : نه رعنا نه .. نمیشه ...

با وجودی که می‌شد استاد رو دور زد، ولی یه چیزی ته دلم بود ... اون خاطره‌ای که دلم میخواست از پایان نامه‌م نداشتم و این اصلا حس خوبی نبود ... حس یه حرف نگفته ... یه لکه ی تیره ...

توی همین حال و هواها بودیم که اتفاقی استاد رو توی سایت دیدیم: کجایین شما؟ سی‌دی پایان نامه تون چی شد؟ خیلی بدقول شدین ها ...

تصمیم رو گرفتیم، همه کدها رو، همه کامپوننتهایی که جداگانه استفاده کرده بودیم و هر چی که به پروژه مربوط می‌شد روی یه سی‌دی ریختیم و رفتیم سراغ استاد.

داکیومنت رو ازمون گرفت؛

-          استاد باهاتون یه صحبتی داشتیم:

-          بفرمایین ...

و شروع کردیم ... از تمام چیزهایی که توی اون مدت دلخورمون کرده بود، از اینکه انتظار نداشتیم همچین برخوردی رو ببینیم، از اینکه دیگه رغبت نمی‌کنیم بریم سراغ برنامه، از اینکه از اون چند ماه کار شبانه‌روزی چیزی جز یه خاطره‌ی منفی نمونده، از اینکه رغبت نمی‌کنیم کاملش کنیم و .. اینکه با وجودی که همه میدونستیم شما خیلی سخت‌گیری می‌کنین ولی باز هم با شما پروژه برداشتیم که کار کنیم، که کلی تجربه پیدا کردیم ولی هنوز یه لکه تیره، یه حس بد توی دلمون هست .. شما در طول سال با کلی دانشجو درس دارین و شاید اصلا براتون مهم نباشه حالا چندتاشون از شما دلخورن، ولی برای ما مهمه!!

من گفتم و سمیه گفت .. سمیه گفت و من گفتم ..

استاد با یه خنده‌ی مهربونانه نگاهمون می کرد ... آخرش گفتم استاد ما از شما خیلی دلخوریم! شلیک خنده استاد به هوا بلند شد ... کلی صحبت کردیم ...

 « اتفاقا برای من مهمه دانشجوهام چه برداشتی از من دارن ... حرفهای شما منو به فکر برد که بیشتر مراقب رفتارم باشم خصوصا در مقابل خانمها ... جز خاطره‌ی خوب از شما چیزی توی ذهنم نیست ... به چند تا از ترم پایینیها که میخوان پروژه بردارن گفتم که نگاهی به پروژه شماها بندازن ... تو زندگی مراحل خیلی سخت‌تری هست، نباید اینقدر حساس باشین ووووو ...»

بعد از تمام صحبتها، ازش تشکر کردیم و رفتیم ...

حس بد دیگه نبود ... رفته بود ...

و من باز هم مطمئن‌تر شدم که آدمها می‌تونن با حرف زدن، با بیان دلخوری‌ها و دل گرفتگی‌ها، همه حسهای بد بین هم رو از بین ببرن ...

اونهایی که بهم نزدیک‌ترن، روی رفتار هم حساس‌تر و دقیق‌تر میشن و طبیعتا چون توقعات بیشتره، گلایه ها هم ممکنه بیشتر بشه و به قول یه بزرگواری، گلایه‌ها همیشه بد نیستن، نشون میدن که آدمها انتظارشون از هم یه کوچولو بیشتره. مهم اینه که گلایه‌ها گفته بشن، حتی اگه خیلی ریز هستن ... اینطوری نه احساس بدی می‌مونه، نه دلخوری، نه تیرگی و نه هیچ چیز دیگه ...

 

شما نظرتون چیه؟

 

پی‌نوشت:حالا من بعد از مدتها اومدم یه پست بنویسم، آقای شیرازی نمیذاره ... دارم فکر می‌کنم از بلاگفا برم!!

پانوشت: جای همه‌ی بارون دوستان خالی! اینجا بارون داریم از نوع به شدت ....



+

داغ کن - کلوب دات کام